تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 164

مساهمون:

ص١٦٤
دكان داران را كه هر يكى را به چيزى مشغول كرده‌اند ، فرج صوفيان بر سر سجاده و مرقع و استنجا و استبرا را ؛ و شبلى از همه چنين دست تهى » . يك‌بار در عيد جامهء سياه پوشيده بود و نوحه مىكرد . گفتند : « امروز عيد است ، تو را جامه چرا سياه است ؟ » . گفت : « از غفلت خلق از خدا » . و او خود در ابتدا ، قباى سياه داشت ، تا آنگاه‌كه پرتو جمال اين حديث بر وى افتاد ، جامهء سياه بيرون كرد و مرقّع درپوشيد . گفتند : « تو را بدينجا چه رسانيد ؟ » . گفت : « سياهى بر سياهى تا ما در ميان فروشديم » . نقل است كه به اوّل كه مجاهده بر دست گرفت ، سالهاى دراز شب نمك در چشم كشيدى تا در خواب نشود ، و گويند كه : هفت من نمك در چشم كرده بود و مىگفت كه : « حق - تعالى - بر من اطلاع كرد و گفت : هر كه بخسبد غافل بود و غافل محجوب بود » . يك روز شيخ جنيد به نزديك او آمد . او را ديد كه به منقاش گوشت ابروى خويش باز مىكند . گفت : « اين چرا مىكنى ؟ » . گفت : « حقيقت ظاهر شده است ، طاقت نمىدارم ، مىگويم : بود كه لحظه‌يى با خويشم دهند » . نقل است كه وقتى شبلى همىگريست و مىگفت : « آه ! آه ! » . جنيد گفت : « شبلى خواست تا در امانتى كه حضرت الهيّت به وديعت به دو داده است خيانتى كند ، او را به صياح آه مبتلا كردند » . جنيد چون اين سخن بگفت ، چيزى در خاطر مستمعان افتاد . به نور ايمان خبر يافت . گفت : « زنهار ! خاطرها از شبلى نگاه داريد كه عين اللّه است در ميان خلق » . چنان كه يك روز اصحاب شبلى را مدح مىگفتند كه : اين ساعت به صدق و شوق او كسى نيست و عالىهمت و پاك‌روتر از او كسى نيست از روندگان » . ناگاه شبلى درآمد و آن چه مىگفتند بشنود . جنيد گفت : « شما او را نمىدانيد ، او مردود و مخذول و ظلمانى است . او را از اينجا بيرون كنيد . اصحاب بيرونش كردند . شبلى بر آن آستان نشست و اصحاب در ببستند ؛ و گفتند : « ايها الشيخ ! تو مىدانى كه ما هر چه در حق شبلى گفتيم ، راست گفتيم . اين چه بود كه فرمودى ؟ » . گفت : « آنچه او را مىستوديد ، هزار چندان است . اما شما او را به تيغ تيز پى مىكرديد . ما سپرى در آن پيش نهاديم و پى گم كرديم » . نقل است كه شبلى