قرارى يكى به هزار شد . فرياد برآورد : « ويل لمن لا يقبله الماء و لا النّار و لا السّباع و لا الجبال » . هاتفى آواز داد كه : « من كان مقبول الحقّ لا يقبله غيره » . چنان شد [ كه ] در سلسله و بندش كشيدند و به بيمارستانش ببردند . قومى در پيش او آمدند و گفتند : اين ديوانه است . او گفت : « من به نزديك شما ديوانهام و شما هشيار ؟ حق - تعالى ديوانگى من و هشيارى شما زيادت كناد ، تا به سبب آن ديوانگى مرا قربت بر قربت بيفزايد و به سبب آن هشيارى بعدتان بر بعد بيفزايد » . پس خليفه كسى فرستاد كه تعهّد او بكند . بيامدند ، و به ستم ، دارو به گلويش فرومىكردند . شبلى همىگفت : شما خود را رنجه مداريد ، كه اين نه از آن درد است كه به دارو درمان پذيرد » . روزى جمعى پيش [ او ] رفتند و او در بند بود . گفت : « شما كيستيد ؟ » . گفتند : « دوستان تو » . سنگ در ايشان انداختن گرفت . همه بگريختند . او گفت : « اى دروغ زنان ! دوستان به سنگى چند از دوست خود مىگريزند ؟ معلوم شد كه دوست خوديد نه دوست من » .
نقل است كه وقتى او را ديدند پارهيى آتش بر كف نهاده ، مىدويد . گفتند : « تا كجا ؟ » . گفت : « مىدوم تا آتش در كعبه زنم ، تا خلق با خداى كعبه پردازند » .
و يك روز چوبى در دست داشت هر دو سر آتش در گرفته . گفتند : « چه خواهى كرد ؟ » . گفت : « مىروم تا به يك سر اين دوزخ را بسوزم و به يك سر بهشت را ، تا خلق را پرواى خدا پديد آيد » .
نقل است كه يكبار چند شبانروز در زير درختى رقص مىكرد و مىگفت :
« هو ! هو ! » . گفتند : « اين چه حالت است ؟ » . گفت : « اين فاخته بر اين درخت مىگويد :
كوكو ! من نيز موافقت او را مىگويم : هوهو » و چنين گويند : تا شبلى خاموش نشد ، فاخته خاموش نشد .
نقل است كه يكبار به سنگ پاى او بشكستند . هر قطره خون كه از وى بر زمين مىچكيد ، نقش « اللّه » مىشد .
نقل است كه يكبار به عيد سه روز مانده بود . شبلى جوالى سرخ كرد ، و به سر فروافگند و پارهيى نان در دهان نهاد و پارهيى كنب بر ميان بست و مىگشت و مىگفت :
« هر كه را جامه نايافته بود به عيد ، اين كند » .
و گفت : « فرج زنان را ، اگر به نه ماه نزايند به سالى بزايند ، و فرج
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 163
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص١٦٣