كردهاى . بدان ولايت رو و از ايشان بحلى بخواه » . بيامد و به يكيك خانه در رفت . تا همه بگرديد . يك مظلمه ماندش . خداوند او را نيافت تا گفت : « به نيّت آن صدهزار درم بازدادم ، هنوز دلم قرار نمىگرفت » . چهار سال در اين روزگار شد . پس به جنيد بازآمد . و گفت : « هنوز در تو چيزى از جاه مانده است . برو و يك سال ديگر گدايى كن » . گفت : « هر روز گدايى مىكردم و به دو مىبردم . او آن همه به درويشان مىداد ، و شب مرا گرسنه همىداشت .
چون سالى برآمد ، گفت : اكنون تو را به صحبت راه دهم ، ليكن به يك شرط كه : خادم اصحاب تو باشى . پس يك سال اصحاب را خدمت كردم تا مرا گفت : يا ابا بكر ! اكنون حال نفس تو به نزديك تو چيست ؟ گفتم : من كمترين خلق خداى مىبينم خود را . جنيد گفت : اكنون ايمانت درست شد » تا حالت بدانجا رسيد تا آستين پرشكر مىكرد و هر كجا كه كودكى مىديد در دهانش مىنهاد كه : بگو : اللّه . پس آستين پردرمودينار كرد و گفت : « هر كه يكبار اللّه مىگويد دهانش پرزر مىكنم » . بعد از آن غيرت در او بجنبيد ، تيغى بركشيد كه : « هر كه نام اللّه برد ، بدين تيغ سرش را بيندازم » . گفتند : « پيش از اين شكر و زر مىدادى ، اكنون سر مىاندازى ؟ » . گفت : « مىپنداشتم كه ايشان او را از سر حقيقتى و معرفتى ياد مىكنند . اكنون معلوم شد كه از سر غفلت و عادت مىگويند ، و من روا ندارم كه بر زبان آلوده او را ياد كنند » . پس مىرفتى و هر كجا كه مىديدى نام اللّه بر آنجا نقش همىكردى ، تا ناگاه آوازى شنود كه : « تا كى گرد اسم گردى ؟ اگر مرد طالبى قدم در طلب مسمّى زن » . اين سخن بر جان او كار كرد چنان كه قرار و آرام از او برفت .
چندان عشق قوّت گرفت و شور غالب گشت كه برفت و خويشتن را در دجله انداخت ، دجله موجى برآورد و او را بر كنار افگند . بعد از آن خويشتن را در آتش افكند . آتش در او عمل نكرد . جايى كه شيران گرسنه بودند ، خويشتن را در پيش ايشان انداخت ، همه از او برميدند . خويشتن از سر كوهى فروگردانيد ، باد او را برگرفت و بر زمين نشاند . شبلى را بى
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 162
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص١٦٢