تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 161

مساهمون:

ص١٦١
و غوغاى خلق بمانده بود و پيوسته قصد او كردندى تا او را هلاك كنند چنان كه حسين منصور را كه بعضى از سخنان او طرفى با حسين داشت . و ابتداء واقعهء او در آن بود كه امير دماوند بود ، از بغداد او را نامه‌يى رسيد . با امير رى ، او با جمعى به حضرت خليفهء بغداد رفتند و خلعت خليفه بستدند . چون بازمىگشتند ، مگر امير را عطسه‌يى آمد . به آستين جامهء خلعت ، دهن و بينى پاك كرد . اين سخن به خليفه گفتند كه : چنين كرد . خليفه بفرمود تا خلعتش بركشيدند و قفايش بزدند و از عمل امارتش معزول كردند . شبلى از آن منتبه شد . انديشه كرد كه : « كسى كه خلعت مخلوقى را دستمال مىكند مستحقّ عزل و استخفاف مىگردد و خلعت ولايت بر او زوال مىآيد . پس آن‌كس كه خلعت پادشاه عالم را دستمال كند ، تا با او چه كنند ؟ » . در حال به خدمت خليفه آمد . گفت : « چه بود ؟ » . گفت : « ايّها الامير ! تو كه مخلوقى ، مىنپسندى كه با خلعت تو بىادبى كنند و معلوم است كه قدر خلعت تو چند بود . پادشاه عالم مرا خلعتى داده است از دوستى و معرفت خويش ، كه هرگز كى پسندد كه من آن را به خدمت مخلوقى دستمال كنم ؟ پس برون آمد و به مجلس خير نسّاج شد و واقعه به دو فروآمد . خير او را نزديك جنيد فرستاد . پس شبلى پيش جنيد آمد و گفت : « گوهر آشنائى بر تو نشان مىدهند . يا ببخش يا به فروش » . جنيد گفت : « اگر بفروشم تو را بهاء آن نبود ، و اگر بخشم آسان به دست آورده باشى ، قدرش ندانى . همچون من قدم از فرق ساز و خود را در اين دريا درانداز ، تا به صبر و انتظار گوهرت به دست آيد » . پس شبلى گفت : « اكنون چه كنم ؟ » . گفت : « برو يك سال كبريت‌فروشى كن » . چنان كرد . چون يك سال برآمد ، گفت : « در اين كار شهرتى و تجارتى درست . برو و يك سال دريوزه كن ، چنان كه به چيزى ديگر مشغول نگردى » . چنان كرد تا سر سال را ، كه در همهء بغداد بگشت و كس او را چيزى نداد . بازآمد و با جنيد بگفت . او گفت : « اكنون قيمت خود بدانكه ، تو مر خلق را به هيچ نيرزى . دل در ايشان مبند و ايشان را به هيچ برمگير » . آنگاه گفت : « تو روزى چند حاجب بوده‌اى و روزى چند اميرى