روى به ديوار كرد و گفت همگى من به تو فانى شد . جزاء آن كسى كه تو را دوست دارد اين بود ؟ » . يكى گفت : « خداى - تعالى - با تو چه كرد ؟ » گفت : « سى سال است تا بهشت بر من عرضه مىكند در آنجا ننگرستهام » .
گفتند : « دل خويش چگونه مىيابى ؟ » . گفت : « سى سال است تا دل خويش را گم كردهام و خواستهام تا بازيابم ، نيافتم . چون درين مدت بازنيافتهام درين حال كه جملهء صدّيقان دل گم كنند من چگونه بازخواهميافت ؟ » . اين بگفت و جان تسليم كرد . رحمة اللّه عليه .
75 - 3 ذكر شيخ ابو بكر شبلى ، رحمة اللّه عليه
آن غرق بحر دولت ، آن برق ابر عزّت ، آن گردنشكن مدّعيان ، آن سرافراز متّقيان ، آن پرتو از عالم حسى و عقلى ، شيخ وقت ابو بكر شبلى - رحمة اللّه عليه - از كبار و اجلّهء مشايخ بود و از معتبران و محتشمان طريقت ؛ و سيّد قوم و امام اهل تصوّف و وحيد عصر ، و به حال و علم بىهمتا ، و نكت و اشارات و رموز و عبارات و رياضات و كرامات او بيش از آن است كه در حدّ حصر و احصاء آيد . جملهء مشايخ عصر را ديده بود و در علوم طريقت يگانه ، و احاديث بسى نوشته بود و شنوده ، و فقيه به مذهب مالك و مالكى مذهب ؛ و حجّتى بود بر خلق خداى . كه آنچه او كرد به همه نوعى ، به صفت درنيايد ، و آنچه او كشيد در عبارت نگنجد . از اوّل تا آخر مردانه بود و هرگز فتورى و ضعفى به حال او راه نيافت ، و شدّت لهب شوق او به هيچ آرام نگرفت . چهل قوصره از احاديث برخوانده بود . و گفت : « سى سال فقه و حديث خواندم تا آفتابم از سينه برآمد .
پس به درگاه آن استادان شدم كه هاتوا فقه اللّه - بياييد و از علم اللّه چيزى بازگوييد - كس چيزى ندانست گفت ، كه نشان چيز از چيزى بود ، از غيب هيچ نشان نبود . عجب حديثى بدانستم كه شما در شب مدلهمايد و ما در صبح ظاهر . شكر بكرديم و ولايت به دزد سپرديم تا كرد با ما آن چه كرد » .
و از جهّال زمانه بسيار رنج كشيد و در رد و قبول