نان نديدمى ، بر او نماز نكردمى ، كه نشان آن بودى كه هم در آن توكل بمرده است و از آنجا عبور نكرده است . مرد بايد كه بر هيچ صفت نايستد تا رونده باشد ، و نه در توكل مقام كند و نه در صفت دگر ، كه ايستادن روى ندارد » .
يكى از مشايخ او را به خواب ديد . گفت : « خداى - تعالى - با تو چه كرد ؟ » . گفت :
« اگر چه عبادت بسيار كردم و طريق توكل سپردم و چون از دنيا برفتم با طهارت وضو رفتم ، به هر عبادت كه كرده بودم ، ثواب مىدادند . اما به سبب طهارت مرا به منزلى فروآوردند كه وراى آن همهء درجات بهشت بود . پس ندا كردند كه : يا ابراهيم ! اين زيادتى مكرمت كه با تو كرديم ، از آن بود كه پاك به حضرت ما آمدى . پاكان را درين درگاه محل و مرتبهيى عظيم است » . رحمة اللّه عليه .
74 - 2 ذكر شيخ ممشاد دينورى ، رحمة اللّه عليه
آن ستودهء رجال ، آن ربودهء جلال ، آن صاحب دولت زمانه ، آن عالىهمّت يگانه ، آن مجرّد شده از كينهورى ، شيخ وقت ممشاد دينورى - [ رحمة اللّه عليه ] - پير عهد بود و يگانهء روزگار و ستوده به همه كمالى و برگزيده به همه خصالى ، و در رياضت و خدمت و مشاهدت و حرمت آيتى بود ، و پيوسته در خانقاه بسته داشتى . چون مسافر به در خانقاه رسيدى ، او در پس درآمدى و گفتى : « مسافرى يا مقيم ؟ اگر مقيمى درآى ، و اگر مسافرى اين خانقاه جاى تو نيست ، كه روزى چند بباشى و ما با تو خوى كنيم ، آنگاه به روى ، و ما را در فراق تو طاقت نبود » .
وقتى مردى به نزديك او آمد و گفت : « دعائى در كار من كن » . گفت : « برو به كوى خدا شو تا به دعاى ممشادت حاجت نبود » . مرد گفت : « يا شيخ ! كوى خدا كجا است ؟ » .
گفت : « آنجا كه تو نباشى » . مرد برفت و از ميان خلق عزلت گرفت و دولت او را دريافت و همنشين سعادت گشت و با حق آرام گرفت تا چنان شد كه وقتى [ سيلى ] عظيم آمد ، به دينور رسيد . خلق همه روى به صومعهء ممشاد نهادند . در آن ميان آن جوانمرد را ديدند مىآمد و سجاده بر روى