تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 156

مساهمون:

ص١٥٦
تا پيوسته خلق را مطالبت مىكند و خلق را بر او رحمت و شفقت نبود ، تا كارش به جايى رسد كه حيات او به سختى و ناكامى بود و مرگ او به دشوارى و حيرت و رنج و بلا ، و آخرت او پشيمانى و تأسّف » . و گفت : « هر كه چنان بود كه دنيا بر او بگريد ، آخرت بر او خندان بود ، و هر كه ترك شهوت كند و آن [ را ] در دل خود عوض نيابد ، در آن ترك ، كاذب بوده باشد » . و گفت : « هرگه توكل در خويش درست آيد ، در غير نيز درست آيد » . و گفت : « توكل چيست ؟ ثبات در پيش محيى الاموات » . و گفت : « صبر ثبات است بر احكام كتاب و سنّت » . و گفت : « مراعات ، مراقبت آرد و مراقبت اخلاص سرّ و علانيه » . و گفت : « محبت محو ارادت است و احتراق جملهء صفت بشريت و حاجات » . و گفت : « داروى دل پنج چيز است : قرآن خواندن و اندر او نگاه كردن ، و شكم تهى داشتن و قيام شب و تضرع كردن به وقت سحرگاه ، و با نيكان نشستن » . و گفت : « اين حديث در تضرع سحرگاه جويند ، اگر آنجا نيابند هيچ جاى ديگر نجويند كه نيابند » . نقل است كه بر سينهء خويش مىزد و مىگفت : « وا شوقاه به كسى كه مرا ديد و من او را نديدم » . نقل است كه از او پرسيدند كه : « تو از كجا مىخورى ؟ » . گفت : « از آنجا كه طفل در شكم مادر خورد و از آنجا كه ماهى خورد در دريا و وحوش در صحرا . قال اللّه تعالى - و يرزقه من حيث لا يحتسب » . پرسيدند كه : « متوكل را طمع بود ؟ » . گفت : « از آنجا كه طبع است ، خاطرها درآيد و ليكن زيان ندارد . زيرا كه او را قوّت بود بر بيفكندن طمع ، به نوميدى از آنچه در دست مردمان است » . و گفته‌اند كه در آخر عمر مبطون گشت . در جامع رى يك شبانروز شصت بار غسل كرده بود و به هر بارى كه غسل كردى دو ركعت نماز كردى ، باز به قضا بيامدى . يكى در آن حال از او پرسيد كه : « هيچت آرزو مىكند ؟ » . گفت : « پاره‌يى جگر بريان » . پس آخر در ميان آب غسل كرد و جان بداد . او را به خانه بردند . بزرگى درآمد . پاره‌يى نان ديد در زير بالين او . گفت : « اگر اين پارهء