و دو ركعت نماز كرد و بخفت ، هم خوابش نمىبرد . گفت : يا ربّ ! مرا چه مىشود ؟ به دلش درآمد كه : برخيز و بيرون رو - و برفى عظيم بود - در ميان برف مىرفت تا از شهر بيرون شد . تلى بود كه هر كه توبه كردى آنجا رفتى . بر آن تل شد .
ابراهيم را ديد بر آن تل نشسته ، پيراهنى كوتاه پوشيده و برف گرداگرد او مىگداخت و خشك مىشد . پس گفت : « اى ممشاد ! دست به من ده . دست به دو دادم . دستم عرق كرد ، از حرارت دست او ، و بيتى تازى برخواند » .
ابو الحسن علوى مريد خوّاص بود . گفت : « شبى مرا گفت : به جايى خواهم رفت .
با من مساعدت مىكنى ؟ گفتم : تا به خانه شوم و نعلين در پاى كنم . چون به خانه شدم خايگينه ساخته بودند . پارهيى بخوردم و بازگشتم تا به دو رسيدم ، آبى پيش آمد . پاى بر آب نهاد و برفت . من نيز پاى فرونهادم . به آب فرورفتم . شيخ روى از پس كرد ، گفت : تو خايگينه بر پاى بستهاى . گفتم : ندانم كدام ازين دو عجبتر ؟ بر روى آب رفتن يا سرّ من بدانستن ؟ » .
نقل است كه گفت : « وقتى در باديه بودم . به غايت گرسنه شدم . اعرابىاى پيش من آمد و گفت : اى فراخ شكم اين چيست كه تو مىكنى ؟ گفتم : آخر چندين روز است كه هيچ نخوردهام . گفت : تو نمىدانى كه دعوى ، پردهء مدعيان به درد ؟ تو را با توكل چه كار ؟ » .
و گفت : « يكبار نزديك رى رسيدم و گرسنه بودم . در دلم آمد كه : چون اينجا برسم ، معارف شهر مرا طعامها آورند . پس در راه مىشدم . منكرى ديدم . احتساب كردم . بدان سبب بسيارم بزدند . گفتم : با چنين جوعى اين ضرب در خور بود ؟ به سرّم ندا كردند كه : به يك تمنّا كه با خود كردى كه چون به شهر برسم مرا مراعات كنند و طعام آورند تا بخورم ، اين بخوردى ! گفتم : الهى ! من توكل بر تو كردم . آوازى آمد كه : سبحان آن خدايى كه روى زمين از متوكلان پاك گردانيد . انديشهء طعام معارف رى و آنگاه توكل ؟ » .
نقل است كه : وقتى خوّاص در كار خود متحير شد . به صحرايى بيرون رفت .
خرماستانى ديد و آبى روان . آنجا مقام كرد ، و از برگ خرما زنبيل مىبافت و در آن آب مىانداخت . چهار روز همين مىكرد . بعد از اين گفت :
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 154
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص١٥٤