كه انار ترش بود و من شيرين خواستم . پس به وادى رسيدم .
يكى را ديدم دست و پاى نه ، ضعيف گشته و كرم در افتاده ، و زنبوران بر او گرد آمده او را مىگزيدند ، مرا بر وى شفقت آمد از بيچارگى او . چون به دو رسيدم ، گفتم : خواهى كه دعا كنم تا مگر از اين بلا برهى ؟ گفت : نه . گفتم : چرا . گفت : لانّ العافية اختيارى و البلاء اختياره و انا لا اختار اختيارى على اختياره - يعنى عافيت اختيار من است و بلا اختيار دوست . من اختيار خويش بر اختيار او اختيار نكنم - گفتم بارى اين زنبوران را از تو بازدارم . گفت : اى خوّاص ! آرزوى نار شيرين از خود دور دار . مرا چه رنجه مىدارى ؟ و خود را دل به سلامت خواه . مرا تندرست چه مىخواهى ؟ گفتم : به چه شناختى كه من خواصم ؟ گفت : هر كه او را داند هيچ بر وى پوشيده نماند . گفتم : حال تو با اين زنبوران چگونه است ؟ گفت : تا اين زنبوران مىگزند و كرمانم مىخورند ، خوش است » .
و گفت : « وقتى در باديه يكى را ديدم . گفتم : از كجا مىآيى ؟ گفت : از بلاساغون . گفتم به چه كار آمدهاى ؟ گفت لقمهيى در دهن مىكردم . دستم آلوده شده است . آمدهام تا به آبزمزم بشويم . گفتم چه عزم دارى ؟ گفت : آن كه شب را بازگردم و جامهء خواب مادر راست كنم » .
و گفت : « وقتى شنودم كه در روم راهبى هفتاد سال است تا در ديرى است ، به حكم رهبانيّت نشسته . گفتم : اى عجب ! شرط رهبانيّت چهل سال است . قصد او كردم .
چون نزديك او رسيدم ، دريچه باز كرد و گفت : يا ابراهيم ! به چه آمدهاى كه اينجا من ننشستهام به رهبانى . كه من سگى دارم كه در خلق مىافتد . اكنون در اينجا نشستهام و سگبانى مىكنم و شرّ از خلق بازمىدارم و الّا من نه آنم كه تو پنداشتهاى . چون اين سخن بشنيدم ، گفتم : الهى ! قادرى كه در عين ضلالت بندهيى را طريق صواب دهى . مرا گفت : اى ابراهيم ! چند مردمان را طلبى ؟ برو و خود را طلب و چون يافتى پاسبان خود باش ، كه هر روز اين هوا سيصد و شصت گونه لباس الهيّت درپوشد ، و بنده را به ضلالت دعوت كند » .
نقل است كه ممشاد شبى برخاست ، نه به وقت و باز بخفت ، خوابش نمىبرد .
طهارت كرد
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 153
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص١٥٣