تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 152

مساهمون:

ص١٥٢
خواستم كه پاره‌يى بردارم ، مرا گفت : دست بدار كه آن آب از آن نيست كه توان داشت » . و گفت : « وقتى در باديه راه گم كردم . شخصى ديدم . فراز آمد و سلام كرد و گفت : تو راه گم كرده‌اى ؟ گفتم : بلى ! گفت . راه به تو نمايم ، و گامى چند برفت از پيش ، و از چشم ناپديد شد . بنگرستم ، بر شاهراه بودم . پس از آن ديگر راه گم نكردم در سفر ، و گرسنگى و تشنگىام نبود » . و گفت وقتى در سفر بودم ، به ويرانى در شدم . شب بود . شيرى عظيم ديدم . بترسيدم سخت ! هاتفى آواز داد كه : مترس كه هفتاد هزار فرشته با تو است . تو را نگه مىدارند » . و گفت : « وقتى در راه مكّه شخصى ديدم عظيم منكر . گفتم : تو كيستى ؟ گفت : من پرىام . گفتم : كجا مىشوى ؟ گفت : به مكّه . گفتم : بىزاد و راحله ؟ گفت : از ما نيز كس بود كه بر توكل برود چنان كه از شما . گفتم : توكل چيست ؟ گفت : از خداى تعالى فراستدن » . و درويشى گفت : « از خوّاص صحبت خواستم . گفت : اميرى بايد از ما ، و فرمان‌بردارى ، اكنون تو چه خواهى ؟ امير تو باشى يا من ؟ گفتم : امير تو باش . گفت : اكنون تو از فرمان من قدم برون منه . گفتم : روا باشد . چون به منزل رسيديم ، گفت : بنشين . بنشستم . هوايى سرد بود . آب بركشيد و هيزم بياورد و آتش بركرد تا گرم شديم - و در راه هرگاه كه من قصد آن كردمى تا قيام نمايم ، مرا گفتى : شرط فرمان دار . چون شب درآمد ، باران عظيم باريدن گرفت ، شيخ مرقعهء خود بيرون كرد ، تا بامداد بر سر من ايستاده بود ، مرقّعه بر دو دست خود انداخته ، و من خجل بودم و به حكم شرط هيچ نمىتوانستم گفت . چون بامداد شد ، گفتم : امروز امير من باشم . گفت : صواب آيد . چون به منزل رسيديم ، او همان خدمت بر دست گرفت . گفتم : از فرمان امير بيرون مرو ! گفت : از فرمان امير بيرون رفتن آن باشد كه امير خود را خدمت فرمايى . هم بدين صفت با من صحبت داشت تا به مكّه . من آنجا از شرم از او بگريختم تا به منا به من رسيد . گفت : بر تو باد اى پسر كه با دوستان صحبت چنان دارى كه من داشتم » . و گفت : « روزى به نواحى شام مىگذشتم . درختان نار ديدم . مرا آرزو كرد . اما صبر مىكردم و نخوردم ،
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 152 | فريد الدين العطار النيسابوري / رينولد آلين نيكلسون