نيست . پس گفت : كمترين توكل آن است كه چون وارد فاقه بر تو پديد آيد ، حيلتى نجويى جز بدان كه كفايت تو به دو است » .
نقل است كه گفت : « وقتى نذر كردم كه باديه را بگذارم بىزاد و راحله . چون به باديه درآمدم ، جوانى بعد از من همىآمد و مرا بانگ همىكرد كه : السلام عليك يا شيخ ! بايستادم و جواب بازدادم . نگاه كردم : جوان ترسا بود . گفت : دستورى هست تا با تو صحبت دارم ؟ گفتم : آنجا كه من مىروم تو را راه نيست . در اين صحبت چه فايده يا بى ؟
گفت : آخر بيابم و تبرّكى باشد . يك هفته همچنين برفتيم . روز هشتم گفت : يا زاهد حنيفى ! گستاخى كن با خداوند خويش كه گرسنهام و چيزى بخواه » . خوّاص گفت :
« گفتم : الهى ! به حق محمّد - عليه السّلام - كه مرا در پيش بيگانه خجل نگردانى و از غيب چيزى پديد آورى . در حال طبقى ديدم پرنان و ماهى بريان و رطب و كوزهء آب ، كه پديد آمد . هر دو بنشستيم و به كار برديم . چون هفت روز ديگر برفتيم ، روز هشتم به دو گفتم : اى راهب ! تو هم قدرت خويش بنماى كه گرسنه گشتم . جوان تكيه بر عصا زد و لب بجنبانيد . دو خوان پديد آمد ، پر ، آراسته به حلوا و ماهى و رطب ، و دو كوزهء آب . من متحير شدم . مرا گفت : اى زاهد ! بخور . من از خجالت نمىخوردم . گفت : بخور تا تو را بشارت دهم . گفتم : نخورم تا بشارتم ندهى . گفت : بشارت نخست آن است كه زنّار مىبرم . - پس زنار ببريد و گفت : اشهد ان لا إله الا اللّه و اشهد انّ محمدا رسول اللّه - و ديگر بشارت آن است كه گفتم : الهى به حقّ اين پير كه او را به نزديك تو قدرى هست و دين وى حق است ، طعام فرستى تا من در وى خجل نگردم ، و اين نيز به بركت تو بود .
چون نان بخورديم و برفتيم تا مكّه ، او هم آنجا مجاور بنشست تا اجلش نزديك آمد » .
و مريدى نقل كرد كه : « با خوّاص در باديه بودم . هفت روز بر يك حال همىرفتيم . چون روز هشتم بود ، ضعيف شديم . شيخ مرا گفت : كدام دوستتر دارى : آب يا طعام ؟ گفتم : آب . گفت : اينك از پس پشت است ، بخور . بازنگرستم . آبى ديدم چون شير تازه ، و بخوردم و طهارت كردم و او همىنگرست و آنجا نيامد . چون فارغ شدم
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 151
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص١٥١