تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 150

مساهمون:

ص١٥٠
شد و همىلرزيد . خوّاص هم چنان ساكن سجّاده بيفگند و در نماز استاد . شير فرا رسيد ، دانست كه توقيع خاصّ دارد . چشم در او نهاد ، تا روز نظاره مىكرد و خوّاص به كار مشغول . پس چنان از آنجا برفت ، پشه‌يى او را بگزيد ، فرياد در گرفت . مريد گفت : « خواجه ! عجب كارى است ! دوش از شير نمىترسيدى . امروز از پشه‌يى فرياد مىكنى ؟ » . گفت : « زيرا كه دوش مرا از من ربوده بودند و امروز به خودم بازداده‌اند » . حامد اسود گفت : « با خوّاص در سفر بودم . به جائى رسيديم كه آنجا ماران بسيار بودند . ركوه بنهاد و بنشست . چون شب درآمد ، ماران برون آمدند . شيخ را آواز دادم و گفتم : خداى را ياد كن . هم چنان كرد ، ماران همه بازگشتند . برين حال هم آنجا شب بگذاشتم . چون روز روشن شد ، نگاه كردم مارى بر وطاى شيخ حلقه كرده بود . فروافتاد . گفتم : يا شيخ ! تو ندانستى ؟ گفت هرگز مرا شبى از دوش خوش‌تر نبوده است » . و يكى گفت : كژدمى ديدم بر دامن خوّاص همىرفت . خواستم تا او را بكشم . گفت : « دست ازو بدار كه همه چيزى را به ما حاجت بود و ما را به هيچ حاجت نيست » . نقل است كه گفت : « وقتى در باديه راه گم كردم . بسى برفتم و راه نيافتم . همچنان چند شبانروز به راه مىرفتم ، تا آخر آواز خروسى شنيدم . شاد گشتم و روى بدان جانب نهادم . آنجا شخصى ديدم . بدويد . مرا قفايى بزد چنان كه رنجور شدم . گفتم : خداوندا ! كسى كه بر تو توكل كند با وى اين كنند ؟ آوازى شنودم كه : تا توكل بر ما داشتى عزيز بودى ، اكنون توكل بر آواز خروس كردى . اكنون آن قفا بدان خوردى . همچنان رنجور همىرفتم . آوازى شنودم كه : خوّاص ! از اين رنجور شدى ؟ اينك ببين . بنگريستم سر آن قفا زننده را ديدم در پيش من انداخته » . و گفت : « وقتى در راه شام برنايى ديدم نيكوروى و پاكيزه لباس . مرا گفت : صحبت خواهى ؟ گفتم : مرا گرسنگى باشد . گفت : به گرسنگى با تو باشم . پس چهار روز با هم بوديم . فتوحى پديد آمد . گفتم . فراتر آ . گفت : اعتقاد من آن است كه : آنچه واسطه در ميان باشد نخورم . گفتم : يا غلام باريك آوردى ! گفت : يا ابراهيم ! ديوانگى مكن ، ناقد بصير است . از توكّل به دست تو هيچ
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 150 | فريد الدين العطار النيسابوري / رينولد آلين نيكلسون