اما من قصد مكّه دارم و تو نيز برين عزمى . در اين راه با من صحبت دار تا جواب مسئله خود بيابى » . مرد گفت :
« چنان كردم . چون به باديه فرورفتيم ، هر روز دو قرص و دو شربت آب پديد آمدى .
يكى به من دادى و يكى خود را نگه داشتى ، تا روزى در ميان باديه پيرى به ما رسيد .
چون خوّاص را بديد ، از اسب فروآمد و يكديگر را بپرسيدند و زمانى سخن گفتند . پير برنشست و بازگشت . گفتم : اى شيخ ! اين پير كه بود ؟ گفت : جواب سؤال تو ! گفتم :
چگونه ؟ گفت : آن خضر بود - عليه السلام - از من صحبت خواست . من اجابت نكردم .
ترسيدم كه توكّل برخيزد و اعتماد بر دون حق پديد آيد » .
نقل است كه گفت : « وقتى خضر را ديدم - عليه السّلام - در باديه به صورت مرغى همىپريد . چون او را چنان ديدم ، سر در پيش انداختم تا توكّلم باطل نشود . او در حال نزديك من آمد . گفت : اگر در من نگرستى بر تو فرونيامدمى . و من بر او سلام نكردم ، كه تا نبايد كه توكّلم خلل گيرد » .
و گفت : « وقتى در سفرى بودم . تشنه شدم چنان كه از تشنگى بيفتادم . يكى را ديدم كه آب بر روى من همىزد . چشم باز كردم . مردى را ديدم نيكوروى ، بر اسبى خنگ . مرا آب داد و گفت : در پس من نشين - و من به حجاز بودم - چون اندكى از روز بگذشت ، مرا گفت : چه مىبينى ؟ گفتم : مدينه ! گفت : فروآى و پيغامبر را - عليه السّلام - از من سلام كن » .
گفت : « در باديه يك روز به درختى رسيدم كه آنجا آب بودى . شيرى ديدم عظيم ، روى به من نهاد . حكم حق را گردن نهادم . چون نزديك من رسيد ، مىلنگيد .
بيامد و در پيش من بخفت ، و مىناليد . بنگريستم دست او آماس گرفته بود و خوره كرده . چوبى برگرفتم و دست او بشكافتم تا تهى شد از آنچه گرد آمده بود و خرقهيى بر وى بستم ؛ و برخاست و برفت . ساعتى بود ، مىآمد و بچهء خود را همىآورد ، و ايشان در گرد من همىگشتند و دنبال مىجنبانيدند و گردهيى آوردند و در پيش من نهادند » . نقل است كه وقتى با مريدى در بيابان مىرفت . آواز غرّيدن شير بخاست . مريد را رنگ از روى بشد ، درختى بجست و بر آنجا
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 149
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص١٤٩