دادند كه او را ببايد كشت ، جنيد در جامهء تصوّف بود و فتوى نمىنوشت . خليفه فرموده بود كه : « خطّ جنيد بايد » چنان كه دستار و درّاعه در پوشيد و به مدرسه رفت و جواب فتوى نوشت كه : « نحن نحكم بالظّاهر » - يعنى بر ظاهر حال كشتنى است و فتوى بر ظاهر است امّا باطن را خداى داند -
پس حسين چون از جنيد جواب مسايل نشنيد ، متغيّر شد و بىاجازت او به تستر شد و يك سال آنجا ببود . قبولى عظيم او را پيدا گشت - و او سخن اهل زمانه را هيچ وزن ننهادى - تا او را حسد كردند و عمرو بن عثمان مكّى در باب او نامهها نوشت به خوزستان و احوال او در چشم آن قوم قبيح گردانيد . و او را نيز از آنجا دل بگرفت و جامهء متصوّفه بيرون كرد و قبا در پوشيد و به صحبت ابناء دنيا مشغول شد - امّا او را از آن تفاوت نبود - و پنج سال ناپديد گشت و در اين مدّت بعضى در خراسان و ماوراءالنّهر مىبود و بعضى به سيستان ، باز به اهواز آمد و اهل اهواز را سخن گفت و نزديك خاصّ و عامّ قبول يافت ، و از اسرار با خلق سخن مىگفت تا او را « حلاج الاسرار » گفتند . پس مرقّع در پوشيد و عزم حرم كرد و در اين سفر بسيار خرقه پوش با او بودند .
چون به مكّه رسيد ، يعقوب نهرجورى به سحرش منسوب كرد . پس از آنجا به بصره آمد ، باز به اهواز آمد . پس گفت : « به بلاد شرك مىروم تا خلق را به خدا خوانم . به هندوستان رفت . پس به ماوراءالنهر آمد . پس به چين [ و ماچين ] افتاد ، و خلق را به خدا خواند و ايشان را تصانيف ساخت . چون بازآمد ، از اقصاء عالم به دو نامه نوشتندى . اهل هند او را ابو المغيث نوشتندى ، و اهل چين ، ابو المعين ، و اهل خراسان ، ابو المهر ، و اهل
فارس ، ابو عبد اللّه الزّاهد و اهل خوزستان ، حلّاج الاسرار ، و در بغداد ، مصطلم [ خواندند ] و در بصره ، مخبر . پس اقاويل در وى بسيار گشت . بعد از آن عزم مكّه كرد ، و دو سال در حرم مجاور گشت . چون بازآمد ، احوالش متغيّر شد و آن حالت به رنگى دگر مبدّل گشت ، كه خلق را به معنى مىخواند و كس بر آن وقوف نيافت تا چنين نقل كنند كه : او را از پنجاه شهر بيرون كردند و روزگارى گذشت بر وى كه
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 137
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص١٣٧