همين واقعه افتاد كه حسين را . امّا تقليد در اين واقعه شرط نيست ؛ و مرا عجب آيد از كسى كه : روا دارد كه از درختى آواز انّى انا اللّه برآيد ، و درخت در ميان نه ، چرا روا نبود كه از حسين ، انا الحقّ برآيد ؟ و حسين در ميان نه ! و چنان كه حق - تعالى - به زبان عمر سخن گفت - كه انّ الحقّ لينطق على لسان عمر - به زبان حسين سخن گفت ، و آنجا نه حلول كار دارد و نه اتحاد .
بعضى گويند : « حسين منصور حلّاج ديگر است و حسين منصور ملحد ديگر و استاد محمّد زكريّا بود و رفيق ابو سعيد قرمطى ، و اين حسين ساحر بوده است . امّا حسين منصور از بيضاء فارس بود و در واسط پرورده شد » . و شيخ ابو عبد اللّه بن خفيف گفته است كه : « حسين بن منصور عالمى ربّانى است » . و شبلى گفته است كه :
« من و حلّاج از يك مشربيم . امّا مرا به ديوانگى نسبت كردند ، خلاص يافتم و حسين را عقل او هلاك كرد » . اگر او مطعون بودى ، اين دو بزرگ در حقّ او اين نگفتندى ، و ما را ، دو گواه تمام است .
و پيوسته در رياضت و عبادت بود و در بيان معرفت و توحيد . و در زىّ اهل صلاح و شرع و سنّت بود كه اين سخن از وى پيدا شد . امّا بعضى مشايخ او را مهجور كردند از جهت مذهب و دين ، و از آن بود كه ناخشنودى مشايخ از سرمستى او اين بار آورد ؛ چنان كه اوّل به تستر آمد به خدمت سهل بن عبد اللّه ، و دو سال در خدمت او بود .
پس عزم بغداد كرد و اوّل سفر او در هجدهسالگى بود . پس به بصره شد و با عمرو بن
عثمان مكّى افتاد و هجده ماه با او صحبت داشت . و ابو يعقوب الاقطع دختر به دو داد .
پس عمرو بن عثمان از او برنجيد ، و از آنجا به بغداد آمد پيش جنيد . جنيد او را سكوت و خلوت فرمود ، و چندگاه در صحبت او صبر كرد و قصد حجاز كرد و يك سال آنجا مجاور بود . باز به بغداد آمد ، با جمعى صوفيان به پيش جنيد و از وى مسايل پرسيد .
جنيد جواب نداد و گفت : « زود باشد كه سر چوب پاره سرخ كنى » . حسين گفت : « آن روز كه من سر چوب پاره سرخ كنم ، تو جامهء اهل صورتپوشى » . چنان كه :
نقل است كه : آن روز كه ائمّه فتوى
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 136
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص١٣٦