از آن عجبتر نبود .
و او را حلاج از آن گفتند كه يكبار به انبارى پنبه برگذشت . اشارتى كرد ، در حال دانه از پنبه بيرون آمد و خلق متحيّر شدند .
نقل است كه در شبانروزى چهارصد ركعت نماز كردى و بر خود لازم داشتى .
گفتند : « در اين درجه كه تويى ، چندين رنج چراست ؟ » . گفت : « نه راحت در كار دوستان اثر كند و نه رنج . دوستان فانى صفت باشند [ كه ] نه رنج در ايشان اثر كند و نه راحت » .
نقل است كه در پنجاه سالگى گفت كه : « تا كنون هيچ مذهب نگرفتهام امّا از هر مذهبى آنچه دشوارتر است بر نفس ، اختيار كردم . تا امروز كه پنجاهسالهام ، نماز كردهام و به هر نمازى غسلى كرده » .
نقل است كه در ابتدا كه رياضت مىكشيد ، دلقى داشت كه بيست سال بيرون نكرده بود . روزى به ستم از وى بيرون كردند ، گزندهء بسيار در وى افتاده بود . يكى از آن وزن كردند ، نيم دانگ بود .
نقل است كه گرد او عقربى ديدند كه مىگرديد . قصد كشتن كردند ، گفت : « دست از وى بداريد كه دوازده سال است كه نديم ماست و گرد ما مىگردد » .
گويند كه رشيد خرد سمرقندى عزم كعبه كرد . در راه مجلس مىگفت .
روايت كرد كه : حلّاج با چهارصد صوفى روى به باديه نهاد . چون روزى چند برآمد ، چيزى نيافتند . حسين را گفتند : « ما را سر بريان مىبايد » . گفت : « بنشينيد » . پس دست از پس مىكرد و سرى بريان با دو قرص به [ هر ] يكى مىداد . چهارصد سر بريان و هشتصد قرص بداد . بعد از آن گفتند : « ما را رطب مىبايد » . برخاست و گفت : « مرا بيفشانيد » . بيفشاندند . رطب تر از وى مىباريد تا سير بخوردند . پس در راه ، هرجا كه پشت به خارى بازنهادى ، رطب بار آوردى .
نقل است كه طايفهيى در باديه او را گفتند : « ما را انجير مىبايد » . دست در هوا كرد و طبقى انجير پيش ايشان نهاد . و يكبار ديگر حلوا خواستند . طبقى حلواء شكرى گرم پيش ايشان نهاد . گفتند : « اين حلواء باب الطّاق بغداد است » . حسين گفت : « پيش من چه باديه و چه بغداد ! » .
نقل است
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 138
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص١٣٨