صدهزار نبىّ . من پيش رفتم و سلام كردم . روى از من بگردانيد . گفتم يا رسول اللّه ! چه كردم كه روى مبارك از من مىگردانى ؟ گفت : دوستى از دوستان ما آرزوى عصيدهيى كرد ، تو بخيلى كردى و به وى ندادى ! در حال از خواب درآمدم و گريان شدم . آوازى از خانقاه به گوش من رسيد . نگاه كردم . درويش بود كه مىرفت . در عقب او برفتم . گفتم : اى عزيز ! توقّف كن تا آن آرزو بيارم . روى بازپس كرد و بخنديد . گفت :
هر كه از تو آرزو مىطلبد ، صد و بيست و چهار هزار پيغمبر به شفاعت بايد ، تا تو آن آرزو برسانى ؟ اين بگفت : و برفت . بيش او را بازنديدم » .
نقل است كه در جامع بغداد درويشى بود كه در زمستان و تابستان او را جز پيراهنى نبودى . از او پرسيدند كه : « اين چه حال است ؟ » . گفت : « من مولع بودم به جامهء نيكو پوشيدن . شبى به خواب ديدم كه در بهشت مىرفتم . جماعتى را ديدم از فقرا بر مائدهيى نشسته . خواستم كه با ايشان بنشينم . فرشتهيى دست من بگرفت و گفت : تو از ايشان نهاى . اين قوم در يك پيرهن [ بوده ] اند . بيدار شدم و نذر كردم كه به جز يك پيرهن نپوشم » .
نقل است كه جريرى مجلس مىداشت . جوانى برخاست و گفت : « دلم گم شده است ، دعا كن تا بازدهد » . جريرى گفت : « ما همه در اين مصيبتيم » .
و گفت : در قرن اوّل معاملت به دين مىكردند . چون برفتند ، دين فرسوده گشت .
قرن دوّم معامله به وفا كردند . چون برفتند ، آن هم برفت . قرن سيّوم معاملت به مروّت كردند . چون برفتند ، مروّت نماند . قرن ديگر معامله به حيا كردند . چون برفتند ، حيا نماند . اكنون معاملت به رهبت مىكنند » . و گفت : « هر كه گوش به حديث نفس دارد و [ در ] حكم شهوات اسير گردد و بازداشته آيد در زندان هوا ، خداى - تعالى - همهء فايدهها بر دل وى حرام كند ؛ و هر كه از سخن حق مزه نيابد ، وى را نيز اجابت نباشد ؛ و هر كه به دون اندازهء خويش رضا دهد ، حق - تعالى - او را بركشد زيادت از غايت او » .
از او پرسيدند كه : « كار دل چيست ؟ » . گفت : « آن اصل ، مقاربتى بود
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 133
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص١٣٣