تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 128

مساهمون:

ص١٢٨
پاى نماز كرده است . و [ ابو ] عبد اللّه چنان بود كه هيچ سنّت از وى فوت نشدى . خواست كه همچنين دو ركعت گزارد . چون يك ركعت بگزارد ، دوّم نتوانست گزارد . پيغمبر را - عليه الصّلاة و السّلام - به خواب ديد كه از محراب درآمد و گفت : « اين نماز خاصّ مرا است . تو اين مكن » . نقل است كه نيم‌شب خادم را گفت كه « زنى مرا بخواه » . خادم گفت : « در اين نيم‌شب كجا روم ؟ امّا من دخترى دارم . اگر شيخ اجازت دهد ، بيارم » . گفت : « بيار » . پس خادم دختر را بياورد . شيخ در حال عقد نكاح كرد . چون هفت ماه بگذشت ، طفلى در وجود آمد و وفات كرد . شيخ خادم را گفت : « دختر را بگوى تا طلاق بستاند و اگر مىخواهد همچنان باشد » . خادم گفت : « اى شيخ ! در اين چه سرّ است ؟ » . گفت : « آن شب كه نكاح كردم ، پيغمبر را - عليه الصّلاة و السّلام - به خواب ديدم و خلقى بسيار ، درمانده و همه در عرق غرق . ناگه طفلى بيامد و دست پدر بگرفت و چون باد از صراط بگذرانيد . من نيز خواستم تا مرا طفلى باشد . چون اين طفل بيامد و برفت ، مقصود حاصل گشت » . بعد از آن نقل كنند كه چهارصد عقد نكاح كرده است . از آن كه او از ابناء ملوك بود ، چون توبه كرد و كار او به كمال رسيد ، به دو تقرّب مىكردند . دو دو و سه سه در عقد مىآورد . و يكى چهل سال در عقد او بود ، و او دختر وزير بود . نقل است كه از زنان او پرسيدند كه : « شيخ با شما در خلوت چگونه باشد ؟ » . گفتند : « ما از صحبت او هيچ خبر نداريم . اگر كسى را خبر باشد ، دختر وزير باشد » . از وى پرسيدند ، گفت : « چون خبر شدى كه شيخ امشب به خانه مىآيد ، طعام پاكيزه ساختمى و خود را زينت كردمى . چون بيامدى و آن بديدى ، مرا بخواندى و ساعتى در من نگرستى و زمانى در آن طعام نگه كردى . تا شبى دست من بگرفت و در آستين كشيد و در شكم خود ماليد . از سينه تا ناف پانزده عقد ديدم . گفت : اى دختر بپرس كه اين عقدها چيست ؟ پرسيدم . گفت : اين همه لهب و شدّت صبر است كه گره بر گره بسته‌ام از چنين روى و چنين طعام كه پيش من مىآورى .