توبه كردم و بازآمدم و آن درويش را عذر خواستم » .
و گفت : يكبار شنيدم كه در مصر جوانى و پيرى به مراقبت نشسته بودند . آنجا رفتم و بر ايشان سلام كردم سه نوبت ، و جواب من ندادند . گفتم : « خدا بر شما كه سلام مرا جواب دهيد » . آن جوان سر برآورد و گفت : « يا ابن خفيف ! دنيا اندكى است و از اين اندك اندكى مانده است . از اين اندك نصيب بسيار بستان . يا ابن خفيف ! مگر فارغى كه به سلام مىپردازى ؟ » . اين بگفت و سر فروبرد و من گرسنه و تشنه بودم . گرسنگى و تشنگى را فراموش كردم . همگى من ايشان فروگرفتند . توقّف كردم و با ايشان نماز پيشين گزاردم و نماز ديگر گزاردم . گفت : « يا ابن خفيف ! ما اهل مصيبتيم ، ما را زبان پند نبود . كسى بايد كه اصحاب مصيبت را پند دهد » . سه روز آنجا بودم كه نه چيزى خورديم و نه خفتيم . با خود گفتم : چه سوگند دهم تا مرا پند دهد ؟ آن جوان سر برآورد و گفت :
« صحبت كسى طلب كن كه ديدن او تو را از خداى - تعالى - ياد دهد و هيبت او بر دل تو افتد و تو را به زبان فعل پند دهد نه به زبان قول » .
و گفت : « يك سال به روم بودم . روزى به صحرا شدم . رهبانى را بياوردند چون خيالى ، و بسوختند و خاكستر او را در چشم كوران كردند . به قدرت خداى - تعالى - بينا شدند ؛ و بيماران مىخوردند و شفا مىيافتند . عجب داشتم كه : ايشان بر باطلاند . اين چگونه بود ؟ مصطفى را - عليه الصّلاة و السّلام - به خواب ديدم . گفتم : يا رسول اللّه ! اين چه حال است ؟ فرمود كه : اثر صدق و رياضت است ، با آن كه در باطل است » . اگر در حق بود ، چگونه بود ؟
نقل است كه [ گفت : ] « شبى پيغمبر را عليه الصّلاة و السّلام - به خواب ديدم كه بيامدى و به سر پاى مرا بيدار كردى و من در وى نگاه مىكردم . فرمود كه : هر كه راهى بشناسد و رفتن آن راه پيش گيرد . پس ، از سلوك بازايستد ، حق - تعالى - او را عذابى كند كه هيچكس از عالميان را چنان عذاب نكند » .
نقل است كه پيغمبر - عليه الصّلاة و السّلام - بر سر دو انگشت
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 127
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص١٢٧