تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 130

مساهمون:

ص١٣٠
گفتند : « در شهر طوفى كنيم » . به بازار شدند ، به دكان خيّاطى تا جيب خرقه بازدوزند . خيّاط را مقراض ضايع شده بود . ايشان را گفتند كه : « شما گرفته‌ايد پس ايشان را به دست سرهنگان به سراى عضد الدّولة فرستادند . عضد الدّولة فرمود تا دست ايشان جدا كنند . شيخ [ ابو ] عبد الله حاضر بود . گفت : « صبر كنيد ، كه اين كار ايشان نيست » . ايشان را خلاص داد . پس با صوفيان گفت : « اى جوانمردان ! آن ظنّ شما راست بود . امّا آمدن ما به سراى سلطان جهت چنين كارها است » . پس هر دو صوفى مريد او شدند . تا بدانى كه هر كه دست در دامن مردان زند ، او را ضايع نگذارند . و دست او به باد ندهند . نقل است كه شيخ را مسافرى رسيد كه اسهالش بود ، و شيخ آن شب با دست خود طاس او مىنهاد و مىستد ، و يك ساعت نخفت . تا وقت صبح شيخ يك نفس چشم بر هم نهاد . مسافر آواز داد : « كجايى ؟ كه لعنت بر تو باد » . شيخ در حال برجست ترسان و لرزان ، و طاس آنجا برد . بامداد مريدان با شيخ گفتند : « آخر اين چه مسافر است كه لفظى چنين و چنين گفت ؟ و ما را تحمّل و طاقت نماند ، و تو تا اين غايت صبر مىكنى ؟ » . شيخ گفت : « من چنين شنيدم كه گفت : رحمت بر تو باد » . و گفت : « حق - تعالى - ملايكه را بيافريد و جنّ و انس را ؛ و عصمت و حيلت و كفايت بيافريد . پس ملايكه را گفتند : اختيار كنيد . ايشان عصمت اختيار كردند . پس جنّ را گفتند : شما نيز اختيار كنيد . عصمت اختيار خواستند كرد ، گفتند : ملايكه سبقت نموده‌اند . كفايت خواستند . پس انسان را گفتند : اختيار كنيد . عصمت خواستند ، ايشان را گفتند : ملايكه سبقت نمودند . [ كفايت اختيار كردند ، گفتند : جنّ سبقت گرفته‌اند ] . پس حيلت اختيار كردند و به جهد خويش حيلتى مىكنند » . ابو احمد صغير شيخ را گفت : « مرا وسوسه رنجه مىدارد » . شيخ گفت : « صوفيان كه من ديده‌ام بر ديو سخريت كردندى . اكنون ديو بر صوفى سخريت مىكند ؟ » . و گفت : « صوفى آن است كه صوف پوشد بر صفا ، و هوا را بچشاند طعم جفا ، و دنيا بيندازد از پس قفا » . و گفت : « منزّه بودن از دنيا عين راحت