تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 126

مساهمون:

ص١٢٦
سؤال كرد . گفت : « امشب هشت ميويز دارم » . شيخ گفت : « تو پس يار من نيستى . بل كه خصم من بوده‌اى . اگر يار بودى ، شش دادى نه هشت » . پس شيخ او را از خدمت مهجور كرد و خادمى ديگر نصب گردانيد . و گفت : « چهل سال است تا مرا قبول است ميان خاصّ و عامّ ، و چندان نعمت بر ما ريختند كه آن را حدّ نبود ، و چنان زيستم در اين مدّت كه زكات بر من واجب نشد » . و گفت : « در ابتدا خواستم كه به حج روم . چون به بغداد رسيدم ، چندان پندار در سر من بود كه به ديدن جنيد نرفتم . چون به باديه فروشدم ، رسنى و دلوى داشتم . تشنه شدم . چاهى ديدم كه آهويى از وى آب مىخورد . چون به سر چاه رسيدم ، آب با زير چاه رفت . گفتم : خداوندا ! [ ابو ] عبد اللّه را قدر از اين آهو كمتر است ؟ . آوازى شنيدم كه : اين آهو دلو و رسن نداشت و اعتماد او بر ما بود . وقتم خوش شد . دلو و رسن بينداختم و روان شدم . آوازى شنيدم كه : يا [ با ] عبد اللّه ! ما تو را تجربه مىكرديم تا : چون صبر كنى ؟ بازگرد و آب خور . بازگشتم . آب بر سر چاه آمده بود . وضو ساختم و آب خوردم و برفتم . تا به مدينه حاجت به هيچ آب نبود . چون بازگشتم و به بغداد رسيدم ، روز آدينه به جامع شدم . جنيد را چشم بر من افتاد . گفت : « اگر صبر كردى ، آب از زير قدمت بر آمدى » . و گفت : « در حال جوانى درويشى پيش من آمد و اثر گرسنگى در من بديد . مرا به خانه خواند . و گوشتى پخته بود بوى گرفته ، مرا از خوردن آن كراهيّت مىآمد و رنج مىرسيد . او لقمه مىكرد و در دهان من مىنهاد و من نمىتوانستم خورد ، تا درويش آن تعزّز در من بديد و شرم زده شد و من نيز خجل شدم . برخاستم و با جماعتى سفر كردم . چون به قادسيّه رسيدم ، راه گم كرديم و هيچ توشه نداشتيم . تا چند روز صبر كرديم تا به شرف هلاك رسيديم تا حال چنان شد كه سگى به قيمت گران بخريديم و بريان كرديم . لقمه‌يى از آن به من دادند . خواستم تا بخورم . حال آن درويش و طعام او يادم آمد . با خود گفتم كه : اين عقوبت آن است كه آن روز آن درويش از من خجل گشت . در حال
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 126 | فريد الدين العطار النيسابوري / رينولد آلين نيكلسون