تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 129

مساهمون:

ص١٢٩
اين بگفت و برخاست . مرا بيش از اين با وى گستاخى نبوده است كه او به غايت در رياضت بودى » . نقل است كه او را دو مريد بود . يكى احمد كه و يكى احمد مه ، و شيخ را با احمد كه جانب به بودى . اصحاب را از آن حال غيرت آمد يعنى : « احمد مه كارها كرده است و رياضت كشيده » . شيخ را آن معلوم شد . خواست كه با ايشان نمايد كه : احمد كه بهتر است . شترى بر در خانقاه خفته بود . شيخ گفت : « يا احمد مه ! » . گفت : « لبّيك » . گفت : « اين شتر را به بام خانقاه توان برد ؟ » . احمد گفت : « يا شيخ ! شتر بر بام چگونه توان برد ؟ » . شيخ گفت : « اكنون رها كن » . پس گفت : « يا احمد كه ! » . گفت : « لبّيك » . گفت : « اين شتر بر بام بر » . احمد در حال ميان دربست و آستين فرا پيچيد و بيرون دويد و هر دو دست در زير شتر كرد و قوّت كرد . شتر را نتوانست گرفت . شيخ گفت : « تمام شد يا احمد ! و معلوم گشت » . پس اصحاب را گفت كه : احمد از آن خود به جاى آورد و به فرمان قيام نمود و به اعتراض پيش نيامد و در فرمان ما نگريست ، نه به كار ، كه توان كرد يا نه . و احمد مه طويل به حجّت مشغول شد و در مناظره آمد . از ظاهر حال مطالعهء باطن مىتوان كرد » . نقل است كه شيخ را مسافرى رسيد . خرقه‌يى سياه پوشيده و شعله‌يى سياه بر سر . شيخ را در باطن غيرتى آمد . چون مسافر دو ركعتى گزارد و سلام كرد ، شيخ گفت : « يا اخى ! چرا جامهء سياه دارى ؟ » . گفت : « از آن كه خدايانم بمرده‌اند يعنى : نفس و هوا . أ فرأيت من اتّخذ الهه هواه ؟ » . شيخ گفت : « او را بيرون كنيد » . بيرون كردند به خوارى . پس فرمود كه : « بازآريد » . بازآوردند ، هم چنان تا چهل بار . بعد از آن شيخ برخاست و بوسه‌يى بر سر او داد و عذر خواست و گفت : « تو را مسلّم است سياه پوشيدن ، كه در اين چهل نوبت خوارى ، متغيّر نشدى » . نقل است كه دو صوفى از جايى دور به زيارت او آمدند . شيخ را در خانقاه نيافتند . پرسيدند كه : « كجاست ؟ » . گفتند : « به سراى عضد الدّوله » . گفتند : « شيخ را به سراى سلاطين چه كار ؟ دريغا كه ظنّ ما به شيخ بيش از اين بود » . پس
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 129 | فريد الدين العطار النيسابوري / رينولد آلين نيكلسون