من او را نشناختم و او مرا شناخت . دانستم كه خداى - تعالى - را دوستاناند كه مرا شناسند و من ايشان را نشناسم » .
نقل است كه روزى در نماز ، طرّارى بيامد و ردا از كتف شيخ برگرفت و به بازار برد تا بفروشد . در حال دستش خشك شد . او را گفتند : « مصلحت آن است كه بازبرى به خدمت شيخ ، و شفاعت كنى تا دعا كند و خداى - تعالى - دست به تو بازدهد » . طرّار بازآمد و شيخ هم چنان در نماز بود . ردا باز كتف شيخ انداخت و بنشست تا شيخ از نماز فارغ شد . زارى كرد و در قدم وى افتاد و حال بگفت . شيخ گفت : « به عزّت و جلال خداى كه نه از بردن خبر دارم و نه از بازآوردن » . پس گفت : « الهى ! او برده بازآورد .
آنچه از او ستدهاى بازش ده » . در حال دستش نيك شد .
نقل است كه گفت : « جوانى به خواب ديدم ، به غايت صاحب جمال . گفتم . تو كيستى ؟ گفت : تقوى . گفتم : كجا باشى ؟ گفت : در دل اندوهگنان . پس نگه كردم ، زنى سياه را ديدم به غايت زشت . گفتم : كيستى ؟ گفت : خنده و نشاط و خوشدلى . گفتم : كجا باشى ؟ گفت : در دل غافلان . چون بيدار شدم ، نيت كردم كه هرگز نخندم ، مگر بر من غلبه كند » .
و گفت : « در شبى پنجاه و يكبار پيغمبر را - عليه الصّلاة و السّلام - در خواب ديدم . گفتم : چه دعا كنم تا حق تعالى ، دل من نميراند ؟ گفت : هر روز چهل بار به صدق بگو : يا حىّ ، يا قيّوم ! يا لا إله الّا انت ! أسألك ان تحيى قلبى بنور معرفتك ابدا » .
و گفت : درويشى نزديك من آمد و مىگريست و گفت : ده روز است تا گرسنهام .
با بعضى ياران از گرسنگى شكايت كردم . پس به بازار شدم . درمىيافتم در راه كه بر آن نوشته بود كه : خداى - تعالى - به گرسنگى تو عالم نيست كه شكايت مىكنى ؟ » .
و يكى از وى وصيّتى خواست . گفت : « چنان كه فردا خداى - تعالى - تو را خواهد بود ، امروز تو او را باش » . و گفت : « انس به مخلوق عقوبت است و قرب اهل دنيا معصيت و به ايشان ميل كردن مذلّت » . و گفت :
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 122
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص١٢٢