ختم كردى ، و در طواف دوازده هزار ختم قرآن كرده بود ؛ و سى سال در حرم به زير ناودان نشسته بود كه در اين مدّت در شبانروزى يكبار طهارت كردى و مدّت العمر خواب نكرد .
و به ابتدا از مادر دستورى خواست كه به حج رود . گفت : چون در باديه شدم ، حالتى در من پيدا گشت كه موجب غسل بود . با خودم گفتم : « مگر به شرط نيامدهام » .
بازگشتم . چون به در خانه رسيدم ، مادر در پس در نشسته بود به انتظار . گفتم : « اى مادر ! نه اجازت داده بودى ؟ » . گفت : « بلى ، امّا خانه را بىتو نمىتوانستم ديد . تا تو رفتهاى ، اينجا نشستهام ، و نيّت كرده بودم كه تا بازآيى برنخيزم » .
پس چون مادر وفات كرد ، روى به باديه نهاد . گفت : در باديه درويشى را ديدم مرده ، و مىخنديد . گفتم : « تو مردهاى و مىخندى ؟ » . گفت : « محبّت خداى چنين بود » .
ابو الحسن مزيّن گفت : به باديه فروشدم بىزاد و راحله . چون به كنار حوض رسيدم بنشستم و با خود گفتم : « باديه بريدم بىزاد و راحله » . يكى بانگى بر من زد كه « اى حجّام ! لا تحدّث نفسك بالاباطيل ! » . نگاه كردم . كتّانى را ديدم . توبه كردم و به خداى - عزّ و جلّ - بازگشتم .
و گفت : « مرا اندك غبارى بود با امير المؤمنين على - عليه السّلام - نه از جهت چيزى دگر ، بل كه از جهت آن كه رسول - صلّى اللّه عليه و سلّم - فرمود كه : لا فتى الّا علىّ ، شرط فتوّت آن است كه - اگر چه معاويه بر باطل بود و او بر حق - كار به وى بازگذاشتى تا چندان خون ريخته نشدى » . و گفت : « ميان صفا و مروه خانه داشتم . شبى در آنجا مصطفى را عليه الصّلاة و السّلام ، به خواب ديدم با ياران او ، كه درآمدى و مرا در كنار گرفتى . پس اشارت كرد به ابو بكر - رضى اللّه عنه - كه : او كى است ؟ گفتم :
ابو بكر . پس به عمر اشارت كرد . گفتم : عمر . پس به عثمان اشارت كرد . گفتم عثمان .
پس اشارت كرد به على . من شرم داشتم به سبب آن غبار . پيغمبر - عليه الصّلاة و السّلام مرا با على - رضى اللّه عنه - برادرى داد تا يكديگر را در كنار گرفتيم . پس ايشان برفتند . من و امير المؤمنين على - عليه السّلام - بمانديم . مرا گفت : بيا تا به كوه ابو قبيس رويم . به سر كوه رفتيم و نظارهء كعبه كرديم . چون
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 120
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص١٢٠