بيدار شدم خود را به كوه ابو قبيس ديدم و ذرّهيى از آن غبار در دل من نمانده بود » .
و گفت : « يكى با من صحبت مىداشت و عظيم بر من ثقيل بود . چيزى به وى بخشيدم آن ثقل زايل نشد . او را به خانه بردم و گفتم : پاى بر روى من نه ! نمىنهاد . الحاح كردم تا پاى بر روى من نهاد ، و مىداشت چندان كه آن ثقل زايل شد و به دوستى بدل گشت » .
نقل است كه كسى گفت : مرا دويست درم از وجه حلال فتوح شده بود . پيش او شدم و بر كنارهء سجّادهء او نهادم . گفتم : در وجه خود صرف كن . به گوشهء چشم در من
نگريست و گفت : « من [ اين ] وقت را به هفتاد هزار دينار خريدهام . تو مىخواهى كه مرا بدين غرّه كنى ؟ » . پس برخاست و سجّاده برفشاند و برفت . هرگز چون عزّ او و ذلّ خود نديدم آن ساعت كه در مها مىچيدم .
نقل است كه مريدى از آن او در حال نزع بود . چشم باز كرد و در كعبه نگريست .
اشترى برسيد و لگدى زد و چشمش بيرون انداخت . در حال بر شيخ ندا كردند كه : « در اين حالت غيبى و مكاشفات حقيقى كه به دو فرومىآمد ، او به كعبه نگريست ، ادبش كردند » . كه در حضور ربّ البيت نظارهء بيت كردن روا نبود .
نقل است كه روزى پيرى نورانى ، ردا افگنده ، باشكوه ، از باب بنى شيبة درآمد و پيش كتّانى رفت - و او سر در خود كشيده بود - بعد از سلام گفت : « اى شيخ چرا به مقام ابراهيم نروى ؟ كه پيرى بزرگ آمده است و اخبار عالى روايت مىكند ، تا سماع كنى » . كتّانى سر برآورد و گفت : « اى شيخ ! از كه روايت مىكند ؟ » ، گفت : « از عبد اللّه ، از معمّر از زهرى ، از ابو هريره ، از پيغمبر ، صلّى اللّه عليه و سلّم » . گفت : « اى شيخ ! دراز اسنادى آوردى . هر چه ايشان به اسناد و خبر مىگويند ، من اينجا بىاسناد مىشنوم » .
گفت : « از كه مىشنوى ؟ » . گفت : « حدّثنى قلبى عن ربّى » - يعنى دلم سخن از خداى ، تعالى ، مىشنود - گفت : « دليل چه دارى بدين سخن ؟ » . گفت : دليل ، آن كه : تو خضرى » .
آنگه خضر گفت : « پنداشتم كه خداى را - عزّ و جلّ - هيچ ولىّ نيست كه من نشناسم . تا ابو بكر كتّانى را ديدم ، كه
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 121
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص١٢١