تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 117

مساهمون:

ص١١٧
شيبان و دوم ابراهيم خواصّ - رحمهما اللّه - و او را كلماتى رفيع است و عمر او صد و بيست سال بود و كارهاى او عجب بود ؛ و هر چيزى كه دست آدمى بدان رسيده بودى نخوردى و بيخ گياه خوردى ؛ و مريدانش هرجا كه بيخ گياه يافتندى ، پيش او بردندى تا به قدر حاجت به كار بردى ؛ و بدين عادت كرده بود ، و پيوسته سفر كردى و ياران با وى بودندى و دايم احرام داشتى . چون از احرام بيرون آمدى ، باز احرام گرفتى و هرگز جامهء او شوخگن نشدى و موى او نباليدى . و گفت : سرايى از مادر ميراث يافتم . به پنجاه دينار بفروختم و در ميان بستم و روى به باديه نهادم . عربى به من رسيد . گفت : « چه دارى » . گفتم : « پنجاه دينار » . گفت : « بيار » . به وى دادم . بگشاد و بديد و به من بازداد . پس شتر را بخوابانيد و مرا گفت : « برنشين » . گفتم : « تو را چه رسيده است ؟ » . گفت : « مرا از راستى تو دل پرمهر شد » . با من به حجّ آمد و مدّتى در صحبت من بود و از اولياء حق شد » . و گفت : يك‌بار در باديه مىرفتم . غلامى ديدم تر و تازه ، بىزاد و راحله . گفتم : « اى آزاد مرد ! بىزاد و راحله كجا مىروى ؟ » . گفت : « چپ و راست نگه كن تا جز خداى تعالى - هيچ بينى ؟ » . نقل است كه او را چهار پسر بود . هر يكى را پيشه‌يى آموخت . گفتند : « اين چه لايق حال ايشان است ؟ » . گفت : « كسبى درآموزم تا بعد از وفات من به سبب آن كه : پسر فلانىام . جگر صدّيقان نخورند و در وقت حاجت كسبى كنند » . و گفت : « فاضل‌ترين اعمال عمارت اوقات است به مراقبات » . و گفت : « هر كه دعوى بندگى كند و او را هنوز مرادى مانده باشد ، دروغ‌زن است . كه دعوى بندگى از كسى درست آيد كه از مرادات خويش فانى گردد و به مراد خداوند باقى شود ؛ و نام او آن بود كه خداوند نهاده بود ؛ و نعت او آن بود كه به هر چه او را بخوانند ، او از بندگى جواب دهد ؛ و او را نه اسم بود و نه رسم و نه جواب » . و گفت : « خوارترين مردمان درويشى بود كه با توانگران مداهنت كند ، و عزيزترين خلق آن كه جمله را تواضع كند » . و گفت : « درويشان راضى امينان خداى - عزّ و جلّ -