تعالى - مىفرمايد :
وَ لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ
» .
ابو حمزه گفت : « توكّل از آن قوىتر است كه به عجز و سالوس نفس باطل شود » .
تن زد تا آنكس سر چاه استوار كرد ؛ و گفت : « آنكس كه بر بالا نگه مىدارد ، اينجا هم نگه دارد » . روى به قبلهء توكّل آورد و سر فروبرد ؛ و اضطرار به كمال رسيد و توكّل بر قرار
بود . ناگاه شيرى بيامد و سر چاه باز كرد و دست در لب چاه زد و هر دو پاى فروگذاشت .
ابو حمزه گفت : « من همراهى گزند نكنم » . الهامش دادند كه : « خلاف عادت است .
دست در اين زن » . دست در پاى او زد و برآمد . شيرى ديد كه هرگز صعبتر از آن نديده بود . آوازى شنيد كه : « يا با حمزة كيف هذا ؟ نجّيناك من التّلف بالتّلف - چون توكل بر ما كردى ، ما تو را به دست كسى كه هلاكت جان به دو بود نجات داديم - پس شير روى در زمين ماليد و برفت .
نقل است كه روزى جنيد مىرفت . ابليس را ديد برهنه كه بر گردن مردم مىجست . گفت : « اى ملعون ! شرم ندارى از اين مردمان ؟ » . گفت : « كدام مردمان ؟ اينها مردماناند ؟ مردمان آنهااند كه در شونيزيّهاند ، كه جگرم را سوختند » . جنيد گفت :
« برخاستم و به مسجد رفتم . ابو حمزه را ديدم سر فروبرده . سر برآورد و گفت : دروغ گفت آن ملعون . كه اولياء خدا از آن عزيزترند كه ابليس را بر ايشان اطلاع باشد » .
نقل است كه او محرم بودى در ميان گليمى . در سالى يكبار بيرون آمدى از احرام .
پرسيدند از انس . گفت : « انس دلتنگى پديد آرد از زيستن با خلق » . و گفت :
« غربت آن است كه آن را از اقربا و پيوستگان خويش وحشت بود و از ايشان بيگانه باشد » . و گفت : « هر كه را وحشت بود از نفس خويش ، انس گرفته است دل او در موافقت خداوند خويش ، تعالى » . و گفت : « هر كه دوستى مرگ در دل او جاى گيرد ، هر چه باقى است بر وى دوست كنند و هر چه فانى است بر وى دشمن گردانند » . و گفت :
توكّل آن است كه بامداد برخيزد ، از شب يادش نيايد و چون شب درآيد ، از بامداد يادش