معصوم دارد » . و گفت : « هر كه محسن شود در تقوى ، آسان گردد بر وى اعراض از دنيا » .
و گفت : « تقوى آن است كه به گوشهء چشم به لذّات دنيا بازننگرى و به دل بدان تفكّر نكنى » . و گفت : « بزرگ داشتن حرمت مؤمن از بزرگداشت خداوند بود ، و به حرمت بنده به محلّ حقيقت تقوى رسد » . و گفت : « در باطل نگرستن معرفت از دل ببرد » . و گفت :
« هر كه را مؤدّب حق بود ، كس بر او غالب نتواند شد » . و گفت : « دنيا را به وحشت داغ كردهاند ، تا انس مطيعان خدا به خدا بود نه به دنيا » .
و گفت : « مىبايد كه خوف بيش از رجا بود . كه حق - تعالى - بهشت را بيافريد و دوزخ ؛ و هيچكس به بهشت نتواند رسيد تا به دوزخ گذر نكند » . و گفت : « بيشتر چيزى كه عارف از آن بترسد ، خوف از فوت حق بود » . و گفت : « درخت معرفت را آب فكرت دهيد و درخت [ غفلت ] را آب جهل و درخت توبه را آب ندامت و درخت محبّت را آب موافقت » . و گفت : « هرگه كه طمع معرفت دارى و پيش از آن درجهء ارادت محكم نكرده باشى ، بر بساط جهل باشى ؛ و هرگه ارادت طلب كنى پيش از درست كردن مقام توبه ، در ميدان غفلت باشى » . و گفت : « زاهد آن است كه جز خداى - عزّ و جلّ - هيچ سببى بر وى پادشاه نگردد » . و گفت : « تا تو از شكم مادر بيرون آمدهاى ، در خراب كردن عمر خودى » .
66 ذكر [ ابو ] عبد اللّه تروغبدى ، رحمة اللّه عليه
آن پاكباز ولايت ، آن شاهباز هدايت ، آن سالك باديهء تجريد ، آن سابق راه تفريد ، آن بركنندهء بيخ خودى ، شيخ [ ابو ] عبد اللّه تروغبدى - رحمة اللّه عليه - يگانهء عهد بود و نشانهء وقت ؛ و از اجلّهء مشايخ طوس بود و از كبار اصحاب بود ؛ و در ورع و تقوى و تجريد كامل بود ؛ و او را كرامات و رياضات شگرف است و صحبت ابو عثمان حيرى يافته بود و بسى مشايخ را ديده .
و ابتداى حال او چنان بود كه در طوس قحطى افتاد ، چنان كه آدمى يكديگر را مىخوردند . او يك روز به خانه درآمد ، مگر دو من گندم يافت در خنبرهيى ، آتش درش افتاده ؛ و گفت : « اين شفقت بود بر مسلمانان ؟ كه ايشان از گرسنگى مىميرند و تو گندم در خنبره نهادهاى ؟ » . شورى به دو درآمد و روى به صحرا نهاد و رياضت و مجاهده پيش گرفت .
نقل است كه يك روز با اصحاب خويش بر سفرهيى نشسته بود به نان خوردن .
حسين بن منصور از كشمير مىآمد ، قبايى سياه پوشيده و دو سگ سياه بر دست . شيخ اصحاب را گفت : « جوانى بدين صفت مىآيد ، استقبال او كنيد كه كار او عظيم است » .
اصحاب برفتند و او را ديدند كه مىآمد ، دو سگ بر دست . هم چنان روى به شيخ نهاد .
چون شيخ او را بديد ، جاى خويشتن به دو داد تا درآمد و سگان را با خود به سفره
نشاند ؛ و چون اصحاب ديدند كه شيخ استقبال او فرمود و جاى خويش به دو داد ، هيچ نتوانستند گفت . شيخ نظارهء او مىكرد تا خود مىخورد و به سگان مىداد : و اصحاب انكار مىكردند . پس چون نان بخورد ، برفت . شيخ به وداع او برخاست . پس چون بازگرديد ، اصحاب گفتند : « شيخا ! اين چه حالت بود كه سگ را بر جاى خويش نشاندى و ما را به استقبال چنين كس فرستادى كه جملهء سفره از نماز ببرد ! » . شيخ گفت : « آرى .
سگ او بندهء اوست . از پى او مىدود از بيرون مانده ، و سگ ما در درون مانده است و ما از پى او مىدويم ؛ و بسى فرق بود از كسى كه متابع سگ بود تا كسى كه سگ متابع او بود . سگ او ظاهر مىتوان ديد و آن شما بر شما پوشيده [ است ] . اين بتر از آن هزار بار » .
پس گفت : « در آفرينش ، پادشاه او خواهد بود . اگر سگ دارد و اگر ندارد ، كار روى به دو خواهد نهاد » .
نقل است كه از او پرسيدند كه : « صفت مريد چيست ؟ » . گفت : « مريد در رنج است ، و لكن رنج او سرور و طرب است نه عنا و تعب » . و از او پرسيدند از صوفى و زاهد . گفت : « صوفى به خداوند بود و زاهد به نفس » . و گفت : « حق - تعالى - هر بندهيى را از معرفت خويش به قدر كارى بخشيده است ، و بارى از بلا بر ايشان نهاده به مقدار معرفتى كه او را بخشيده است ، تا معرفت او يارىدهندهء او بود در بلا » . و گفت : « آلاء ، مكشوف [ است ] و معانى مستور » . و گفت : « هر كه فرمان خداى - تعالى - در خردى ضايع كند ، خداى - تعالى - او را در بزرگى خوار كند » . و گفت : « هر كه خدمت كرد در همهء عمر خويش يك روز جوانمردى را ، بركت خدمت يكروزه به دو رسد ؛ پس حال كسى چگونه بود كه جملهء عمر در خدمت ايشان صرف كند » . و گفت : « هيچ انس نيست در اجتماع برادران ، به سبب وحشت فراق » . و گفت : « هيچكس را وسيلتى نيست به خداى جز خداى ؛ كه به خداى جز خداى وسيلت نيست » . و گفت : « هر كه دنيا را ترك كند براى دنيا ، آن علامت حبّ دنيا بود » . رحمة اللّه عليه رحمة واسعة .
67 ذكر [ ابو ] عبد اللّه مغربى ، رحمة اللّه عليه
آن شيخ ملّت ، آن قطب دولت . آن زين اصحاب ، آن ركن ارباب ، آن صبح مشرق يثربى ، [ شيخ وقت ] ابو عبد اللّه مغربى - رحمة اللّه عليه - استاد مشايخ بود و از قدماى كبار بود و استاد اوليا و اعتماد اصفيا ؛ و خوب ولايتى داشت و در تربيت و مريد داشتن آيتى بود ، و حرمت او در دلها بسيار است و خطر بىشمار ؛ و در توكّل و تجريد ظاهر و باطن كسى را قدم او نبود و اين دو ابراهيم كه از او خواستهاند ، خود شرحدهنده كمال او بساند : يكى ابراهيم