بدان راست كنند » . و گفت : « نشان عمل به غايت رسيده آن است كه در آن عمل جز عجز و تقصير نبيند » .
نقل است كه صد و بيست سال عمر يافت . چون نزديك وفاتش بود ، نماز شام عزرائيل سايه انداخت . سر از بالين برداشت و گفت : « عافاك اللّه ! توقف كن ، كه تو بندهء مأمورى و من بندهء مأمور . تو را گفتهاند كه : جان او بردار ! و مرا گفتهاند كه : چون وقت نماز درآيد ، نماز بگزار ! آنچه تو را فرمودهاند فوت نمىشود . امّا از آن من فوت مىشود » . پس طهارت كرد و نماز گزارد . بعد از آن وفات كرد . همان شب او را به خواب ديدند . گفتند : « خداى - تعالى - با تو چه كرد ؟ » . گفت : « از اين مپرسيد . و ليكن از دنياى نجس بازرستم » .
63 ذكر ابو الخير اقطع ، رحمة اللّه عليه
آن پيشرو صف رجال ، آن بدرقهء راه كمال ، آن پيك باديهء بلا ، آن مرد مرتبهء رضا ، آن طليعهء فقر را مطلع ، شيخ به حق ابو الخير اقطع - رحمة اللّه عليه - از كبار مشايخ و اشراف اقران ، و محمود همه [ بود ] ؛ و او را آيات و كرامات و رياضات بسيار است كه ذكر آن كردن طولى دارد ؛ و صاحب فراستى عظيم بود ؛ و از مغرب بود و با ابن جلّا صحبت داشته . و سباع و هوامّ با وى انس گرفته بودند و با شير و اژدها همقرين بودى و حيوانات پيش او بسى آمدندى .
و گفت : « در كوه لبنان بودم . سلطان در آمد . هر كه را مىديد ، دينارى بر دست او مىنهاد . يكى به من داد . پشت دست آنجا داشتم و در كنار رفيقى انداختم . پس به شهر آمدم . چنان اتّفاق افتاد كه بىوضو كراسهيى برگرفته آمد . يك روز در ميان بازار همىرفتم با اصحاب ، چون شوريدهيى . جماعتى دزدى كرده بودند . در ميان بازار بگريختند و همهء خلق به هم [ بر ] آمدند . در صوفيان آويختند . من گفتم : مهتر ايشان منم .
ايشان را خلاص دهيد كه رهزن منم » . با مريدان گفت : « هيچ مگوييد » . آخر او را ببردند
و دستش ببريدند . گفتند : « تو چه كسى ؟ » . گفت : « من فلانم » . امير گفت : « زهى آتش كه در جان ما زدى » . گفت : « باكى نيست ، كه دستم خيانت كرده است . مستحقّ قطع است » .
گفت : « چه كرده است ؟ » . گفت : « چيزى به دستم رسيده است كه دستم از آن پاكتر بود و آن سيم لشكرى بود ؛ و دست به چيزى رسيده است كه از دست من پاكتر بود و آن مصحف است كه بىوضو برداشته شد » . چون به خانه بازآمد دست بريده ، عيال فرياد درگرفت . شيخ گفت : « چه جاى تعزيت ؟ كه جاى تهنيت است ؛ كه اگر چنان بودى كه دست نبريدندى ، دل ما ببريدندى ، و داغ بيگانگى بر دل ما نهادندى به دست ما چه بودى ؟ » .
و جمعى چنين نقل كردند كه : در دست او آكله افتاد . طبيبان گفتند : « دستش ببايد بريد » . او بدان رضا نداد . مريدان گفتند : « صبر كنيد تا در نماز شود ؛ كه در نماز او را از اين الم خبر نبود » . و چنان كردند . چون نماز تمام كرد ، دست را بريده يافت .
و گفت : يكى در باديه مىرفت ، بىزاد و بىآب و بىآلت سفر . با خود انديشه كردم كه : « او را به جان هيچ كار نيست ؟ » . روى باز كرد و گفت : « الغيبة حرام » . از هوش بشدم . چون به هوش بازآمدم ، با خود توبه كردم . روى بازپس كرد و گفت :
« وَ هُوَ الَّذِي يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ [ وَ يَعْفُوا عَنِ السَّيِّئاتِ ] »
.
و گفت : « دل را صافى نتوان كرد الّا به تصحيح نيّت با خداى - تعالى - و تن را صافى نتوان كرد الّا به خدمت اوليا » . و گفت : « دلها را در اصل ، آفرينش متفاوت است ؛ دلى است كه جاى ايمان است و علامت آن شفقت است بر جملهء مسلمانان و جهد كردن در كارهاى ايشان و يارى دادن ايشان را در آنچه صلاح ايشان در آن بود ؛ و دلى است كه جايگاه نفاق است و علامت آن حقد و غلّ و غشّ و حسد است » . و گفت :
« دعوى رعونتى است كه كوه حمل آن نتواند كرد » . و گفت : « هيچ كسى به حالى شريف نرسد مگر به موافقت و فرايض و آداب به جاى آوردن و صحبت نيكان و مفارقت بيگانگان » .
64 ذكر ابو حمزهء خراسانى ، رحمة اللّه عليه
آن شريف اقران ، آن لطيف اخوان . آن متمكّن طريقت ، آن متوكّل حقيقت ، آن كعبهء مسلمانى ، ابو حمزهء خراسانى - رحمة اللّه عليه - از اجلّهء مشايخ بود و از اكابر طريقت ؛ و رفيع القدر و عالىهمّت بود ، و در فراست همتا نداشت و در توكّل و تجريد به نهايت رسيده ؛ و رياضت و كرامات او بسيار است و مناقب او بىشمار . خلوات شايسته داشت ؛ و ابو تراب و جنيد را يافته بود .
نقل است كه يكبار به توكّل در باديه نذر كرد كه : از هيچكس هيچ نخواهد و التفات نكند ، و بدين نذر به سر برد بىدلو و رسن . [ متوكّلوار مجرّد برفت . پارهيى ] سيم در جيب داشت كه خواهرش به دو داده بود . ناگاه توكّل داد خود طلبيد . گفت : « شرم ندارى ؟ آن كه آسمان را بىستون نگه مىدارد ، معدهء تو را بىسيم سير نتواند داشت ؟ » .
پس آن سيم بينداخت و مىرفت . ناگاه در چاهى افتاد . ساعتى برآمد . نفس فرياد برآورد . ابو حمزه خاموش بنشست . يكى مىگذشت . آنجا سر چاه ديد . خاشاكى چند به هم آورد تا سر چاه بگيرد . نفس ابو حمزه زارى كرد و گفت : « حق -