« از وقت آدم باز - عليه السّلام تا قيام ساعت ، آدميان از دل مىگفتند و مىگويند . و من كسى مىخواهم كه مرا وصيت كند كه : دل چيست ؟ يا چگونه است ؟ و نمىيابم » . پرسيدند از حقيقت توحيد . گفت :
« نزديك است از آنجا كه گمانهاست . امّا دور است در حقايق » .
نقل است كه او گفت : « شما پنداريد كه مرگ من چون مرگ شما خواهد بود كه :
بيمار شويد و مردمان به عيادت آيند ؟ مرا بخوانند ، اجابت كنم » . روزى مىرفت ، گفت :
« لبّيك » و سر بنهاد . شيخ ابو الحسن [ مزيّن ] گفت : در آن حال او را گفتم : « بگو :
لا إله الّا اللّه » . تبسّمى كرد و گفت : « مرا مىگويى كه : كلمه بگو . به عزّت او كه ميان من و او نيست الّا حجاب عزّت » و جان بداد . ابو الحسن مزيّن بعد از آن محاسن خود بگرفتى و گفتى : « چون من حجّامى اولياء خداى را شهادت تلقين كند ؟ وا خجلتاه ! » و بگريستى .
رحمه اللّه ، تعالى .
62 ذكر خير نسّاج ، رحمة اللّه عليه
آن مفتى هدايت ، آن مهدى ولايت ، آن حارس علم و شرع ، آن عارف اصل و فرع ، آن معطى محتاج ، شيخ وقت خير نسّاج - رحمة اللّه عليه - استاد بسيار مشايخ بود در بغداد ، و پير وقت خويش ؛ و در وعظ و معاملت بيانى شافى داشت و عبارتى مهذّب ، و خلقى و حلمى به غايت ، و ورع و مجاهدهيى تمام ، و نفسى مؤثّر .
شبلى و ابراهيم خوّاص در مجلس او توبه كردند . شبلى را پيش جنيد فرستاد حفظ حرمت جنيد را . و او مريد سرى سقطى بود و جنيد او را عظيم محترم داشتى . و ابو حمزهء بغدادى در شأن او مبالغتى تمام كردى .
و سبب آن كه او را خير نسّاج گفتند ، آن بود كه از مولودگاه خود سامرّه رفت به عزم حج . گذرش به كوفه افتاد . چون به دروازهء كوفه رسيد - مرقّعى پاره پاره پوشيده و او خود سياه رنگ بود چنان كه هر كه او را ديدى ، گفتى : اين مرد ابلهى مىنمايد - يكى او را بديد . گفت : « روزى چند او را در كار كشم » . پيش او رفت و گفت : « تو بندهاى ؟ » .
گفت : « آرى » . گفت : « از خداوند گريختهاى ؟ » .