تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 112

مساهمون:

ص١١٢
گفت : « آرى » . گفت : « تو را نگه دارم تا به خداوند سپارم » . گفت : « من خود اين مىطلبم » . پس او را به خانه برد و گفت : « نام تو خير است » . او از حسن عقيدت كه داشت - كه المؤمن لا يكذّب - او را خلاف نكرد و با او برفت و او را خدمت كرد . پس آن مرد خير را نسّاجى درآموخت ، و سالها كار او مىكرد . هرگه كه گفتى : « اى خير ! » ، او گفتى : « لبّيك » . تا آن‌گه كه آن مرد پشيمان شد ، كه صدق و ادب و فراست او مىديد و عبادت بسيار از او مشاهده مىكرد ، و گفت : « من غلط كرده بودم . تو بندهء من نيستى . هرجا كه خواهى مىرو » . پس او برفت و به مكّه شد تا بدان درجه رسيد كه شيخ جنيد گفت : « الخير خيرنا » ؛ و او دوست داشتى كه او را « خير » خواندندى . گفتى : « روا نباشد كه برادرى مسلمان مرا نام نهاده باشد و من آن را بگردانم » . نقل است كه گه‌گاهى بافندگى كردى و گاهى به لب دجله رفتى . ماهيان به وى تقرّب جستندى و چيزها آوردندى . تا روزى كرباس زنى مىبافت . پيرزن گفت : « اگر من درم بياورم و تو را نبينم ، كه را دهم ؟ » . گفت : « در دجله انداز » . تا بعد از آن پيرزن درم آورد و او حاضر نبود . در دجله انداخت . چون خير به لب دجله رفت ، ماهيان [ آن ] درم پيش او آوردند . مشايخ چون اين حال بشنيدند از وى ، نپسنديدند . گفتند : « او را به بازيچه‌يى مشغول كرده‌اند . اين نشان حجاب باشد » و تواند بود كه غير او را حجاب باشد امّا او را نه ، چنان كه سليمان را عليه السّلام نبود . و گفت : در خانه بودم . در خاطرم آمد كه : جنيد بر در است . آن خاطر را نفى كردم . تا سه بار اين بر خاطر بگذشت . بعد از آن بيرون آمدم . جنيد را ديدم بر در . گفت : « چرا بر خاطر اوّل بيرون نيامدى ؟ » . و گفت : در مسجدى شدم . درويشى را ديدم . در من آويخت و گفت : « اى شيخ ! بر من ببخشاى كه محنتى بزرگ در پيش آمده است » . گفتم : « چيست ؟ » . گفت : « بلا از من بازستده‌اند ، و عافيت به من پيوسته است » . گفت : « حالش نگه كردم . يك دينارش فتوح شده بود » . و گفت : « خوف تازيانهء خداى است تا بندگانى را كه در بىادبى خوى كرده باشند ،