( 307 ) و جواب اين سؤال آنست كه گوييم : خايه مرغيست بحدّ قوّت كه اگر از مرغى تمام پرورش يابد « 1 » از آن قوّت بفعل رسد ، و اگر مرغى نباشد كه مر او را بفعل آرد ، از آن خايه مرغى نيايد ، بل تباه شود . پس بدانستيم كه اگر نخست خايه بودى و مرغ نبودى كه مر آن را بفعل آوردى ، از آن خايه مرغ نيامدى ، و چو مرغ واجب بود تا آن خايهء اوّلى بفعل آورد ، پس آن مرغ پيش از آن خايه بود ، و آن خايه او كرده بود ؛ و ديگر حجّت بدانك مرغ پيش از خايه بودست ، آنست كه خايهء مرغ مصنوعيست با شكل و ترتيب و اندرو چيزهاست اندر « 2 » جوف يكديگر نهاده گوناگون ، و پوستكى « 3 » تنك بگرد آن اندر كشيده ، و پوستى سخت بگرد آن اندر آورده بىهيچ فرجهاى و شكافى ، و هم دانيم كه آن « 4 » مصنوع ( صانعى ) عليم است و طبيعت او را صنعتها « 5 » ، از بهر آنك روا باشد كه جسمى مشكّل بر آثار قصد و با ترتيب صانع خويش باشد ، پس خايهء مرغ به حكم و دلالت اين صنعتها كه برو ظاهرست معمول « 6 » است ، وز بهر بفعل آمدن از آن قوّت كه بر آنست بمرغى حاجتمند است ، و آن مرغ ازو بىنياز است . پس محال باشد گفتن كه آن مرغ كز خايه بىنيازست مصنوع آن خايه است كه آن به دو حاجتمند است . پس عقل گواست كه فاعل آن خايه آن مرغست ، و خايه مفعول اوست و مفعول فاعل خويش نباشد .
( 308 ) پس درست كرديم كه [
a
88 ] مرغ بر خايه مقدّم است چنانك
هامش
( 1 ) يابد : ؟ ؟ ؟ بايدA( 2 ) اندر : اندروA( 3 ) گوناگون و پوستكى : لونالون و پيوستكىA( 4 ) كه آن : كه ازA( 5 ) و طبيعت او را صنعتها ( ؟ ) : و طبيعى را صنيعى ( ؟ )A( 6 ) معمول : معمولىA