بل اين صنع بابداع بود و ابداع بىزمان باشد ، و آنچ بابداع پديد آيد از جايى بجايى نشود تا زمان لازم آيدش ، بل بر آنجاى پديد آيد كه بايد ، چندانى كه بايد ، از بهر آنچ بايد ، بدان هنگام كه بايد . پس اين عالم برين جاى پديد آمد بدين قدر كه هست ، وز بهر اين كار كزو همىآيد ، چنين كه هست ، و اگر از جايى « 1 » آمده بودى آنجاى تهى مانده بودى ، و سوى آنجا شدى كزو رفته ، و چو عالم به هيچ جاى همىنشود « 2 » و بر جاى خويش همىگردد تا رفتن او ازينجاى ، دليل است بر آنك حركتش بذات خويش نيست ، بلك « 3 » از ديگرست ، از بهر آنك آنچ حركت بذات خويش كند قصدش بجايى « 4 » باشد چنانك چو حركت سنگ از هوا سوى زمين بذات و طبيعت كه قصدش آنست كه از آنجا « 5 » كه هست بر زمين آيد كز آنجا « 6 » [
b
86 ] رفتست ، و اگر اين عالم بزرگتر ازين بودى « 7 » ( . . . ) و چيز مقدّر مصوّر به مقدار و به صورت خويش همىگويد كه اگر كم ازين بايستى يا بيش ازين ، مقدّر همىتوانستى چنان كردن « 8 » چنانك گفت : قوله
« وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ . »
« 9 »
( 303 ) و گفتند : آسمان فايدهدهنده است و زمين فايده پذيرنده است ، و آسمان به مثل چون مرديست ، و زمين به مثل چون زنى است « 10 » ، و مواليد از نبات و حيوان فرزندان اين مرد و زناند . و روا نيست اندر حكمت كه ازواج را
هامش
( 1 ) جايى : جاىA( 2 ) همىنشود : همىبشودA( 3 ) بلك : يكA( 4 ) بجايى : بجاىA( 5 ) كه از آنجا : كه چرا آنجا باشدA( 6 ) بر زمين آيد كز آنجا : تا بر زمين آمد كزنجاA( 7 ) بودى ( ؟ ) : شايد « بايستى » جمله ناتمام است .
( 8 ) كردن : كردىA( 9 ) سورهء 15 ( الحجر ) آيهء 21
( 10 ) زنيست : دينستA