محسوس نيست بل معقول است ، و صورت نيز بىهيولى موجود نيست جز بعقل . چنانك گوييم : آب جوهريست سرد وتر و نرم ( و جنبنده ) . و اين معانى كه وجود « 1 » آب بدوست از سردى و ترى و نرمى و جنبندگى « 2 » همه اعراض است ، و عرض را چيزى بايد بر گيرد كه آن جز عرض باشد . پس واجب آيد ازين تجسّس عقلى كه آنچ مر سردى و ترى و نرمى ( را ) بر گرفته است تا آب گشته است ، جوهرست ، و آن را هيولى اولى گفتيم .
( 292 ) آنگاه گفتند : اگر « 3 » جوهريّت آب سردى و نرمى ( و ) ترى و خشكى بودى ، واجب آمدى كه چو آب گرم شدى يا سخت شدى جوهريّتش « 4 » باطل شدى و نشد ، بل چو گرم شد هم آب بود ، و چو بفسرد و سخت شد يخ « 5 » بود ، و جوهريّتش بر جاى « 6 » بود . پس دانستيم كه اين معنيها اندر آب اعراض بود .
( 293 ) آنگاه گفتند : اگر همهء طبايع بجملگى از هيولى برخيزد چنانك از آب سردى و ترى و نرمى « 7 » و گرمى همه برخيزد ، آنگاه جوهريّت ( آب ) باطل شود ، از بهر آنك جسمى نباشد كزين چهار صفت مر او را هيچ نباشد ، بل آب بدان آبست كه ترست و سرديش طبيعى است و گرميش مقرّست « 8 » . و گر آتش را گرمى و خشكى و روشنى - كه اعراض اوست - از او زايل « 9 » شود جوهريّت آتش از آتش زايل شود .
( 294 ) و چو درست كرديم كه وجود آب بسردى و ترى است و وجود آتش بگرمى و خشكى است ، و اين هر چهار اعراضاند و جوهريّت اين دو جوهر
هامش
( 1 ) وجود : وجوبA( 2 ) و جنبندگى : و جنبيدكىA( 3 ) اگر : و اگرA( 4 ) جوهريتش :
جوهر بيشA( 5 ) يخ : و بنحA( 6 ) بر جاى : بر حالA( 7 ) و نرمى : و نرىA( 8 ) مقرست : چنين است در اصل
( 9 ) ازو زايل : از اوايلAرجوع بسطر بعد شود