و بخاصّهتر اندر زير پوست سر انگشتان دست است كه به دو نرم و درشت و متحرّك و ساكن و گرم و سرد را اندر يابد ، و آنچ اين حاسّت « 1 » اندر يابد بخلاف آنست كه آن دگر حاسّتها اندر يافتهاند ، و مدرك « 2 » خويش را اين مدرك نيز پيش « 3 » نفس برد كه مدرك كلّى اوست . پس ظاهر كرديم كه نفس را پنج قوّت است از بهر پنج گونه مدرك ، و فعل هر قوّتى از قوّتهاء او اندر مدرك « 4 » و محسوس خويش ادراك اوست ، و آنچ محسوس اوست مدرك اوست .
( 287 ) آنگاه گوييم ببايد « 5 » دانستن كه هر يكى از اين قوّتهاء اندر يابنده چو مر آن اندر يافتن « 6 » خويش را اندر يابد ، از آن اندر يافتن خود مفعول شود ، اعنى چو چشم « 7 » بنگرد سوى چيزى كه مر او را الوان ( و ) شكل است ، قوّت بيننده مر آن لون و شكل را بپذيرد بپذيرفتنى مجرّد بىهيچ هيولى ، و بدان لون و بدان شكل شود تا مر آن را اندر يابد . پس اين بيننده فاعلى باشد كه همى بفعل خويش مفعول شود ، از بهر آنك آن ديدنى « 8 » سپس از آنك بيننده بيند به حال خويش ماند و بيننده كه مر آن لون و شكل را بپذيرد از حال خويش بگردد . پس ظاهر كرديم كه اندر يابنده - اعنى مدرك - از اندر يافتن خويش همى مفعول شود ، و حالش همىبگردد و اندر يافته « 9 » به حال خويش بماند .
( 288 ) و اين دقيقه « 10 » را از بهر آن گفتيم كه « 11 » گروهى گفتند : اگر ما
هامش
( 1 ) حاست : حاست راA( 2 ) و مدرك : و مدروكA( 3 ) پيش : جيشA( 4 ) اندر مدرك :
اندر مدروكA( 5 ) ببايد : بيايدA( 6 ) اندر يافتن : اندر يافتىA( 7 ) چشم : جسمA( 8 ) ديدنى : ديدهنىA( 9 ) بگردد و اندر يافته : بكردن و ان يافتهA( 10 ) و اين دقيقه . . .
كهA: -R( ديوان ناصر خسرو ص 569 )
( 11 ) كه : + مرA