مر صورتهاء جسمى را بپذيرد و مر آن را پيش حاسّ كلّى برد كه آن نفس است و نفس مر آن را بميانجى اين قوّت بشناسد و تصوّر كندش « 1 » و تميز كند تا بداند كآن رنگ چه چيز بود و شكل چه چيزى بود .
( 283 ) و همچنين ديگر قوّت نفس كآن شنوايى « 2 » است ، جاى آن اندر سوراخ گوش است از بهر اندر يافتن آوازهاى معنىدار و بىمعنى را ، و صورت آواز و سخن موج هواست ناديدنى بخلاف مدرك حاسّت بيننده ، و آنچه اين حاسّت نيز اندر يابد از محسوسات خويش ، آن را « 3 » براستى پيش حاسّ كلّى برد « 4 » كه آن نفس است ، تا نفس مر آن را تميز كند .
( 284 ) و همچنين بديگر قوّت كه آن چشنده است ، جاى او اندر زير پوست سر زبان است از بهر يافتن مژهها را و آنچ اين حاسّت اندر يابد نيز بخلاف آنست كه آن دو حاسّت اندر يافتست كه پيش ازين ياد كرديم ، و مدرك « 5 » [
b
83 ] خويش را اين حاسّت نيز بنفس رساند كه خداوند اين قوّتها اوست .
( 285 ) و همچنين « 6 » چهارم قوّت نفس كه مدرك اوست قوّت بوينده است ، و جاى اين قوّت اندر سوراخهاء بينى است سپس پردهئى كه مغز سپس آن پرده است ، و اين حاسّت مر بويها را اندر يابد كه آن نه ديدنى است و نه شنودنى و نه چشيدنى ، و آنچ اين حاسّت اندر يابد « 7 » از مدركات خويش ، نيز مر آن را بنفس « 8 » رساند كه حسّ كلّى مر او راست .
( 286 ) و پنجم قوّت نفس كه آن بساونده است اندر همهء جسدست پراگنده
هامش
( 1 ) كندش : كنندشA( 2 ) شنوايى : شنواىA( 3 ) آن را : و آن راA( 4 ) برد : بودA( 5 ) مدرك : مدروكA( 6 ) و همچنين : و هم جنسA( 7 ) اندر يابد : اندر در يابدA( 8 ) بنفس : نفسA