( 279 ) و گفت : آنچ مردم را حاصل شود از ذات خويش بتفكّر چو پيشهها و صناعتها بالهام يا بوحى و يا آموختن از ديگرى بمراد يا به تكليف ، آن همه علم است از سخن « 1 » تا پيشهها و تا بحكمت . و گفت كه مردمان در پيشهها و علمها متفاوتاند . آنگاه گفت : معرفت « 2 » بنياد عقل است و ذهن « 3 » بنياد ذكر است و امكان بنياد قدرت است .
( 280 ) امّا جواب اهل تأييد - عليهم السّلام - اندر فرق ميان عقل و ميان علم ، آن گفتند « 4 » كه حدّ علم تصوّرست « 5 » مر چيزى را چنانك آن چيزست ، و حدّ عالم - خداوند علم - كسى است كه چيزى را چنان تصوّر كند كه آن چيزست . و گفتند كه حدّ عقل آنست كه او جوهرى « 6 » بسيط است كه مردمان چيزها را به دو « 7 » اندر يابند . و گفتند كه حيات « 8 » - يعنى زندگانى - نگاهدارندهء جسدست ، و نفس ناطقه نگاهدارندهء حيات است ، و عقل نگاهدارندهء « 9 » نفس ناطقه است [
b
82 ] و شرف دهندهء اوست بشناخت جوهر خويش ، و علم فعل عقل است كه مردم بعقل اندر يابد مر چيزها را چنانك ( آن ) چيزهاست . پس مردم را عاقل گفتند بدين سبب كه مر او را چيزى بود كه بدان چيز مر چيزها را بحقيقت اندر يافت ، و اين صفت - اعنى عاقل - مر خداى را روا نبود ، از بهر آنك او مبدع عقل بود ، و عقل بمردم معروف بود ، كه همىگويند « 10 » « فلان عاقل است » و خداى را عالم گفتند بدانچ علم صفت عقل بود ، به مثل
هامش
( 1 ) از سخن : ان سخنA( 2 ) معرفت : و معرفتA( 3 ) ذهن ( ؟ ) : دهنA( 4 ) گفتندA:
كنندR( 5 ) حد علم تصورستR: حر علم متصورستA( 6 ) جوهرىA: جوهرR( 7 ) به دوR: ندوA( 8 ) حياتR: خيايتA( 9 ) ( دو بار ) نگاهدارندهءA: نگهدارندهءR( 10 ) گويند : + كى ( كه )R( ديوان ناصر خسرو ص 568 )