تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الحكمتين ( فارسى ) — صفحة 247

مساهمون:

ص٢٤٧
اندر نيابد از بهر آنك عقل است كزو برترست ، و چيز را به چيزى توان اندر يافتن كز آن چيز برتر باشد . نبينى كه نفس را « 1 » جز عقلا ثابت نتوانستند كردن ، كو جوهرى فاعل و نياميزنده « 2 » و باقى است ، و بدين شناخت عقلا از فناء « 3 » نفس ايمن شدند ، و جاهلان از مرگ بدين سبب همىترسند كه مر ايشان را سپس از مرگ جسدى - كه آن جدا شدن نفس است از جسد - هستى « 4 » نماند . و گفتند كه چو درست شد كه نفس معلوم است ( و ) معقول است ( و ) محسوس نيست ، و ما او را بعقل اندر يافتيم ، دانستيم كه علم فعل عقل است و اثر عقل است « 5 » و عقل از اثر خويش شريف ترست . ( 276 ) و قول افلاطون اندر علم و ارادت خداى « 6 » آنست كه گفت : نگوييم كه مر فاعل اوّل را « 7 » خواست يا ناخواستست ، از بهر آنك خواست را او پديد آورد اندر نفس ، و روا نباشد گفتن كه خداى مر خواست را بخواستى « 8 » ديگر پديد آورد ، كه اگر چنين باشد مر آن خواست اوّلى را « 9 » نيز بخواستى ديگر « 10 » بايد كه پديد آورده باشد ، آنگاه « 11 » خواستها بىنهايت شود ، و خواست « 12 » آخرى پديد نيايد ، و چو خواست مر نفس راست و نفس معلوم است ، روا نباشد كه مبدع نفس را - كه خواست مر او راست - خواست باشد . ( 277 ) و نيز گفت : نگوييم « 13 » كه آنچ كرد از صنع بعلم كرد ، بدان
هامش
( 1 ) نفس را : چو نفسى راA( 2 ) و نياميزنده : و ناميزندهA( 3 ) از فناء : ؟ ؟ ؟ ار فناءA( 4 ) هستى : + هستىA( 5 ) عقلست : غفلستA( 6 ) خداىA: -R( ديوان ناصر خسرو چاپ تهران 1304 - 1307 ص 567 ) ( 7 ) نگوييم كه مر فاعل اول راA: گويم كه فاعل اولR( 8 ) بخواستىR: نخواستىA( 9 ) مر آن خواست اولى راA: مر آن اولين راR( 10 ) بخواستى ديگرR: خواستى ديكرA( 11 ) آنگاهA: آنگهR( 12 ) و خواستA: و خواست راR( 13 ) نگوييمA: بگويمR( ديوان ناصر خسرو ص 568 )