برترست ؟ و چو بدانچ همىگويد كسى كه خوارى « 1 » تعليم و آموختن نكشيده است « 2 » عزّ علم نيافته است ، گفته است كه علم آنست كه مر او را كسب بايد كردن و عيب همىكند كسى را كو علم خويش بر علم بارى قياس گيرد تا نگويندش كه چو « 3 » همىگويي « علم آنست كه مر او را كسب بايد كردن » ، پس گفته باشى كه يا خداى عالم نيست يا علم بياموخته است ، و نيكو بيرون برده است خويشتن را ازين تهمت ، و اين هر شش بيت بر يك سؤال است كه شرح كرديم .
( 275 ) و جواب حكماء فلسفه مرين سؤال را آنست كه گفتند : اندر يافتن به دو گونه است يا آنست كه مر او را بذات او يابند ، يا آنست كه او را جز بذات او بيابند . آنچه مر او را بذات او يابند محسوس است ، از ديدنى كه مر او را بحسّ بيننده يابند ، وز [
b
81 ] شنودنى كه مر او را بحسّ شنوايى « 4 » يابند ، وز بوييدنى « 5 » كه مر او را بحسّ بوينده يابند ، وز چشيدنى « 6 » كه مر او را بحسّ چشنده يابند « 7 » ، وز بسودنى كه مر او را بحسّ بساونده يابند . و امّا آنچ مر او را ( جز ) بذات او يابند محسوس نيست بل معقول است ، و جوهر نفس محسوس نيست از بهر آنك مر او را بفعل او اندر يابند ، از جنبانيدن او مر جسد را بانواع حركت ، اعنى يا به حركت سخن گفتن يا به حركت رفتن يا به حركت صناعت و جز آن . و چو مرين جوهر را اندر يافتن بذات او نيست بل بفعل اوست كز جسد « 8 » پديد آيد مرين جوهر را معلوم گفتند ؛ و گفتند نفس را جز عقل
هامش
( 1 ) خوارى : خورىA( 2 ) نكشيده است : بكشيدستA( 3 ) كه چو : كجىA( 4 ) شنوايى : شنواىA( 5 ) بوييدنى : بويندهءA( 6 ) وز چشيدنى : و جشيدنىA( 7 ) چشنده يابند : جشنده يابندهA( 8 ) جسد : + برA