روى كه آن را نخست دانسته بود « 1 » آنگاه بكرد « 2 » از [
a
82 ] بهر آنك عقل معقول اوست و علمهاء ما از عقل است ، پس روا نيست كه خداى مر علم را « 3 » بعلم كرده باشد ، كه اين محال بود « 4 » ، از بهر آنك چيزها را بعلم كنند و علم را بعلم نكنند ، و چو ما را از علم نصيب است و علم ما از عقل « 5 » است ، دانستيم كه عقل آفريدهء اوست . اين قولهاء افلاطون است « 6 » اندر ارادت و علم بارى « 7 » و اندر عقل .
( 278 ) و فيلسوف ايرانى « 8 » فرق كرده است ميان معرفت و علم ، و گفته است :
معرفت آنست كه اندر مردم از وقت خردى تا ببزرگى يكسانست « 9 » ، چو معرفت او بتشنگى و گرسنگى « 10 » و ترسيدن از چيزى كه آن را ندانستست « 11 » ، و چو معرفت شكلها و رنگها و ديگر « 12 » محسوسات ، و چو معرفت درد و ( ديگر ) چيزها « 13 » كه مردم آن را بطبع بشناسد ولى « 14 » نام آن چيزها را از ديگران ببايد آموختن ، اعنى نداند كه اين را كه كاغذست سپيد گويند ، و اين سطرها را كه برو نبشته است سياه گويند و جز آن . و بيشتر از حيوان تمام خلقت را با مردم اندر معرفت اشتراك است .
هامش
( 1 ) كه آن را نخست دانسته بودR: كه نخست كه آن را دانسته باشدA( 2 ) بكردA:
بكردهR( 3 ) مر علم راR: مر اعلم راA( 4 ) بودR: باشدA( 5 ) از عقلR: ان عقلA( 6 ) قولهاء افلاطون است : قولهاى افلاطون استRقولها و افلاطونA( 7 ) ارادت و علم بارى : ارادات و علم بارىAعلم و ارادت بارىR( 8 ) فيلسوف ايرانى : ناصر خسرو در « خوان الاخوان » مصحح دكتور يحيى الخشاب ، قاهره 1359 ص 194 - 195 ، در فصل هفتاد و هشتم بعنوان « سخن اندر فرق ميان معرفت و علم » نام ارسطاطاليس را آورده است ، و شايد درين جا نيز « فيلسوف يونانى » در اصل بوده و كاتب يونانى را بايرانى تغيير داده
( 9 ) يكسانست : يكسايستA( 10 ) بتشنگى و گرسنگى : بتشنه و گرسنهA( 11 ) ندانستست :
نداشتيستA( 12 ) و رنگها و ديگر : و رنكهاء ديكرA( 13 ) و ( ديگر ) چيزها : و جيز از جيزهاA( 14 ) ولى : و جزA