تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الحكمتين ( فارسى ) — صفحة 244

مساهمون:

ص٢٤٤
قومى بر ياران ، و چهارم پيشى شرف است چو شرف حكيم و پيشى « 1 » او بر درودگران « 2 » ، يا چو پيشى رئيس « 3 » بر شهرياران ، و تقدّم زمانى بر چيزهاء طبيعى افتد و تقدّم ذاتى بر چيزهاء عقلى افتد و جنس نوع از عقليّاتست . پس ببايد دانستن كه شخص مر نوع را بمنزلت جزوست مر كلّ را و نوع مر شخص را بمنزلت كلّ است « 4 » مر جزو را و مر كلّ را « 5 » وجود بجزوست ، و روا باشد كه جزوى باشد بىكلّ و روا نباشد كلّ بىجزو البتّه . و وجود نوع ببسيارى شخص « 6 » است و وجود شخص بوجود نوع نيست ، و اگر ما شخصى بينيم آن را منكر نتوانيم شدن و گفتن كه اين شخص نيست ، چو ازين صورت اشخاص بسياريست ، بل آن صورت بذات خويش قائم باشد بىبسيارى ، و نوع جز بسيارى شخص « 7 » چيزى نيست . پس درست كرديم كه پيشى نوع بر شخص و پيشى جنس بر نوع زمانى نيست ، تا شايد گفتن كه نخست نوع بايد آنگاه شخص ، بل ذاتى است و نوع از شخص موجود شده است و لكن نام نوع مر شخص را جمع كرده است نه چنانك مر نوع را بىشخص وجود بوده است ، چنانك كسى گويد « درخت » ، [
a
81 ] اين نام جمع كند مر همهء شاخها و برگ و بيخ « 8 » و بار درخت را ، و لكن نخست درخت نباشد بىهيچ شاخ و برگ و بار ، ( كه ) آنگاه شاخ و برگ و بيخ « 9 » و بار « 10 » برو بيرون آيد « 11 » ، بل نخست بيخ باشد و يكى شاخ
هامش
( 1 ) و پيشى : و بيشA( 2 ) بر درودگران ( ؟ ) : بر سر و ذكرىA( 3 ) رئيسA: چنين است در اصل شايد منظور « رئيس روحانى » است ( 4 ) مر كل را . . . كل است : مر كلى را . . . كليستA( 5 ) جزو را : جزء و راA( 6 ) شخص : شخصىA( 7 ) جز بسيارى شخص : جزو بسيارى شخصىA( 8 ) بيخ : بنجA( 9 ) برگ . . . و بار : + درخت را و لكن نخست درخت نباشد بىهيچ شاخ و بيخ و برگ و بارAمكرر ( 10 ) بيخ : ؟ ؟ ؟ بنجA( 11 ) آيد : آمدA
جامع الحكمتين ( فارسى ) — صفحة 244 | ناصر خسرو