از آفريدن مردمان و لكن بيشتر از مردمان همىندانند - يعنى همى تفكّر نكنند - كه چو آفرينش عالم پيداست كه بفرمان است ، آفرينش مردم هم ازوست .
( 271 ) خردمند آنست كه چو چيزى بسيار بيند بىآنك معلوم او باشد آن را بمعلوم نشمرد ، و آن ( را ) به چيزى ديگر اندر نياويزد ، بسبب آنك آن را نديدست و آن بيشتر نامعلوم را « 1 » فراموش كند ، و عقل مقرّست كه اندر دانهء خرما يا اندر دانهء سيب و جز آن جوهرى است فاعل كه آن جوهر نه شكم دارد و نه معده و نه دندان ، و مر خاك را و آب را بخورد و زو چوب و برگ و شاخ و خار و ليف سازد و بر او خرماء لطيف پديد آرد سالهاء بسيار ، بىآنك عقل بداند كه اين فعل از آن چيز كه اندر آن دانه « 2 » است ، چگونه همىآيد ، و برين معنى اين بيتها قول است .
شعر مؤلّف كتاب « 3 »
بدانهء گندم اندر چيست كو مر « 4 » خاك و سرگين را * چنان « 5 » كردست كآن را كس همين زين دو نپندارد « 6 »
چگونه بىسر و دندان و حلق و معده آن دانه « 7 » * همى خاكى خورد همواره كآب او را بياغارد « 8 »
هامش
( 1 ) نامعلوم را : تا معلوم راA( 2 ) دانه : را نهA( 3 ) شعر مؤلف كتاب : بحر هزج مثمن سالم ، مفاعيلن مفاعيلن مفاعيلن مفاعيلن . اين ابيات از قصيدهاى است بمطلع :كسى كز راز اين دولاب پيروزه خبر داد * بخواب و خور چو خر عمر عزيز خويش نگذاردرجوع شود بديوان ناصر خسرو مصحح تقوى 1304 - 1307 ص 137
( 4 ) كو مرD: كو هرA( 5 ) چنانA: چنينD( 6 ) كس همين زين دو نپنداردD: كسى او دو نبنداردA( 7 ) معده آن دانهA: معده و دانهDمعدهء دانه ( دهخداDص 641 ستون 2 )
( 8 ) همواره كآب او را بياغاردA: همواره كاب او نياغاردDهمى خاكى خورد هموار و آب او را نياغارد ( دهخداDص 641 ستون 2 )