( 262 ) و ديگر سؤال آنست كه همىگويد : اگر مقرّى كه چنين بود ، و نخست خداى شخص آفريد تا مردم از آن شخص پديد آمد بجملگى ، پس گفته باشى « 1 » كه شخص پيش از نوع بود . و اهل منطق دانند كه نخست جنس است ، آنگاه نوع ، آنگاه شخص . چنانك چو گوييم حيوان ، هم ستوران گياهخوار و هم ددگان گوشتخواره و هم مرغان و هم خزندگان « 2 » و هم مردم ، همه گفته شود ؛ آنگاه نوع ، سپس از نوع اشخاص است كه گوييم :
مردم فلان و فلان و فلان است . اين هر دو [
b
77 ] سؤال بر ترتيب يكديگرست ، يعنى اگر منكر شوى كه نخست « 3 » يك تن نبود ، خداى همى چنين گويد ، و اگر مقرّ آيى « 4 » ، شخص را پيش از نوع نهاده باشى ؛ و اندر وضع حكما چنين نيست .
( 263 ) جواب حكما مر اين سؤال را كه گفت « نخست يك جفت مردم بود يا بيشتر ؟ » آنست كه گفتهاند كه روا باشد كه مردم ابداعى از اوّل يك جفت بود ، و روا باشد كه بيش از يك جفت بود . و أمّا آنها كز فلاسفه بجفت عالم مقرّند ، بمردم ابداعى مقرّند بىزايش « 5 » . و امّا جواب فلسفى مر اين سؤال را كه « 6 » گفت « شخص پيش از نوع چگونه روا باشد ؟ » آنست كه گوييم : جنس و نوع معقولاند نه محسوس ، و اشارت بر شخص افتد نه بر نوع افتد و نه بر جنس ، و نخست از چيز هليّت بايد كه درست شود ، چنانك گوييم : هست ؟ چو گويد : هست ، آنگاه گوييم : چيست ؟ و اين سؤال باشد از جنس چيز ، آنگاه چو گويد : حيوان است ، ما را معلوم نباشد بدين جواب
هامش
( 1 ) گفته باشى : گفت باشىA( 2 ) خزندگان : خيرندكانA( 3 ) كه نخست : كبخستA( 4 ) مقر آيى : مقرا اىA( 5 ) بىزايش : بىارايشA( 6 ) سؤال را كه : + بحه ( ؟ )A