كه چرا افلاك تاريك است بجواهر خويش ؟ و چرا نور همى از افلاك فروگذرد ، مر او را همى روشن نكند ؟ نيز نيايد كسى را كه سؤال كند كه چرا جرم ماه تاريك است ، و نور آفتاب همى ازو چون فرو نگذرد ؟
( 207 ) جواب [
b
64 ] اين سؤال آن آيد كه گويندش : « 1 » از بهر آنك صانع عالم جوهر ماه را چنين آفريدست كه نور ازو فرو نگذرد ، بل او نور را « 2 » به عكس بازگرداند . هم جواب آن كس كه گويد « چرا آسمانها نورانى نيست ، با آنك عاليات است ، و چو همى نور را « 3 » نپذيرد ، نورها از آن فروگذرد ؟ » آن باشد كه گويندش از بهر آنك آفرينش جوهر افلاك است كه برين صفت است كه گوييم : واجب است دانستن كه اجسام افلاك گردنده جسمهاست بهم فراز آمده ، و استوار است ، و پراگنده شونده نيست چو جوهر هوا ، تا همىگردد و كواكب را همىگرداند زير و زبر اين مركز تيره بر نهاد هموار . و آنچ او بگردد بگشتنى بدين هموارى و راستى ، اگر جسمى استوار و محكم و با جزوهاء به يكديگر پيوسته نباشد پراگنده شود ، و هرچ بگشتن « 4 » پراگنده نشود - به مثل چو دايره و چنبر دولاب يا چو قرابهاى محكم - كه مر او را همىگردانند باجبار ، استوار باشد « 5 » و محكم ( و ) سخت باشد ، و اندرو « 6 » هيچ جسمى ديگر را « 7 » راه نبايد كه باشد .
( 208 ) پس چو همى واجب آيد كه اجسام افلاك محكم و سخت است ، تا چو همىبگردد پراگنده همىنشود ؛ ما جسمى تصوّر نتوانيم كو محكم
هامش
( 1 ) گويندش : كويدشA( 2 ) بل او نور را : بل نور او راA( 3 ) نورها : و نورهاA( 4 ) بگشتن : بكشتنىA( 5 ) همىگردانند باجبار استوار باشد : همىگرداند به اجاره استواره باشدA( 6 ) و اندرو : و اندر هوا وA( 7 ) ديگر را : را ديكرA