آفتاب را پذيرفته باشد روشن « 1 » شده باشد ، و باقى ازو سياه مانده باشد ، بدانچ نور اندر نشود . پس هر كه گويد جوهر ماه علوى است ، راست گفته باشد « 2 » ، و لكن هر كه گويد جوهر ماه نورانى است ، مشاهدت مر او را دروغ زن كند .
( 204 ) و سخن منطقى اندرين معنى آنست كه گوييم : هرچ مر معنئى را « 3 » از معانى پذيرا باشد ، آن معنى مر او را نباشد ، و چو ماه نورپذيرست ، واجب آيد كه مر او را نور نيست . و گوييم كه نه هرچ جوهر او عالى است نورانى است كآسمانها جواهر « 4 » عالى است و نه نورانى است و نه نيز نورپذيرست ، چنين كه همىبينيم كه بروز و هم بشب جوهر فلك تاريك است ، و نور زحل از هفتم آسمان و نور عيّوق از فلك البروج همى به زمين رسد .
( 205 ) و اگر آسمانها نورانى بودندى نيز هيچ ستاره پيدا نبودى بر وى ، بل شب و روز يكسان بودى ، و همهجانبهاء زمين هميشه روشن بودى از بهر آنك اندر ميان فلك است استاده . روشنايى به دو از آفتاب همىرسد و از ماه ، و روشنايى ماه و ديگر كواكب همه از آفتاب است « 5 » ، و نورهاء ( آنها ) عاريتى ( است ) نه جوهرى و ( از ) بيرون روشنند « 6 » ، كه نور از قرص آفتاب بهمهء اطراف او گسترده ، كه نورهاء ستارگان ما را همىگويند كه چشمهء روشنايى بجملگى قرص آفتاب است .
( 206 ) و چو ظاهر است كز اجرام عالى بيشتر آنست كه مر او را هيچ نور نيست « 7 » و آن كلّيّات افلاك است . و كسى را همىنيايد كه سؤال كند
هامش
( 1 ) روشن : ز روشنA( 2 ) گفته باشد : + و لكن هر كه كويد جوهرى ما علوى است راست كفتهAمكرر
( 3 ) معنئى را : معنى راA( 4 ) جواهر : جواهرىA( 5 ) آفتاب است :
آفتاب بستA( 6 ) روشنند : روشندA( 7 ) نور نيست : + و چو ظاهرست كز اجرام عالى ميشترانست كه مر او را هيچ نور نيستAمكرر