حميّت ، بل بر مثال ستور باشند ، از بهر آنك كسى كه مر او را برادر يا فرزند يا پدر بميرد او غمگين نشود ، و اگر زن و فرزندش را ببرند او را غم نيايد ، و اگر مالش غارت كنند تيمار ندارد ، او گاوى باشد ، مردم نباشد ، و تبّت از ما بدين دورى نيست كه چنين محال از حال اهل آن زمين بگزاف يكتن بگويد كه بشايد پذيرفتن ، بل تبّت ولايت عظيم است و آنجا سلطان است و لشكرست و خردمنداناند « 1 » ، و هركجا لشكر و سلطان باشد و مردمان خراجگزار باشند ، واجب نيايد كه چو ستوران باشند ، و نيز هركجا غم باشد شادى نيز باشد ، از بهر آنك شادى از يافتن چيزى آيد كز نايافتن او غم آيد . و چو كسى باشد اگر پسرش بميرد و مالش ببرند [
a
60 ] اندوهگين نشود ، و اگر نيز پسرى آيد يا « 2 » مالى دهندش شادمانه نباشد پس خود بايستى كه مردمان تبّت نه غم دانستندى و نه شادى ، و اين نه سخن حكماست بل هذيان است .
.
xvI
. ( اندر نطق و كلام و قول )
بيت 29
ميان نطق و ميان كلام و قول چه فرق * كه پارسى يكى و معنى اندرو بسيار ؟
( 185 ) نطق مر نفس ناطقه را صفتى جوهرى است ، و آن مفهوم است و معقول ، نه محسوس است و نه مشار . و قول از نطق اثر است و برو دليل است ، چنانك چو ما كودك خرد بينيم « 3 » شيرخواره ، گوييم « 4 » كه مر او را نطق
هامش
( 1 ) خردمنداناند : خردمنداناندA( 2 ) يا : باA( 3 ) بينيم : بينمA( 4 ) گوييم : كويمA