( 183 ) و دليل بر آنك روا نيست كه شهرى باشد چو اهواز كآن قصبهء خوزستان است ، و اندر او بسيار هزار مردست « 1 » ، همهء مردمان اندرو با تب باشند - سپس از آنك من خود آنجا بودم « 2 » و هيچ تب نديدم [
b
59 ] نه خويشتن را و نه بسيار مردم را - آنست كه گوييم : تب مردم را ز آن آيد كه مزاج از اعتدال بيرون شود بسوى زيادت يا بسوى نقصان ، و مردم بدان سبب رنجه شوند و طعام نتوانند خوردن ، و اگر كودك يا بزرگ باشد تنش بنقصان افتد ، و اگر چنين جايى « 3 » باشد كه هيچكس « 4 » اندرو تن درست نباشد كودكان اندرو بزرگ نشوند ، و هيچكس قوى و شادمانه نباشد ، و هيچ كس را رغبت نيوفتد كه بدان شهر شود از بيم بيمارى « 5 » . و اين محال است ، بل باهواز از آن مردم تن درست و قوى و شادمانه هست بىهيچ تب ، و اگر شهرى چنين باشد كه هميشه اهلش بيمار باشند ، آنجا نه طبيب « 6 » باشد و نه دارو . و اين محال است ، نه موجودست و نه معروف است ميان خلق ، و اين مرد طبيب پيشه بودست ! اين سخن محال باشد ، بل از اطبّا محالتر باشد .
( 184 ) و دليل بر آنك محال است گفتن كه به تبّت هيچكس غمگين نباشد ، آنست كه اگر شهرى باشد « 7 » كه مردمان آن شهر هيچ كس غمگين نباشد « 8 » ، ميان آن مردمان نه خويشى « 9 » باشد و نه مهربانى ، و نه نيز جنگ باشد ميان ايشان و نه خصومت ؛ و مر ايشان را نه ملك باشد « 10 » و نه زن و نه فرزند و نه
هامش
( 1 ) هزار مردست : هرار مردست وA( 2 ) من خود آنجا بودم : رجوع به سفر نامهء ناصر خسرو چاپ برلين ، چاپخانهء كاويانى 1341 قمرى ص 129 شود
( 3 ) جايى : جاىA( 4 ) هيچ كس : هيچ كسىA( 5 ) شود از بيم بيمارى : سود از سيم بسمارىA( 6 ) طبيب : طيبتA( 7 ) باشد : باشندA( 8 ) نباشد : نباشندA( 9 ) خويشى : خويشA( 10 ) باشد : باشندA