( 139 ) و فلاسفه مر پرى را نشناسند « 1 » ، اما ديو را مقرّند و گويند : نفسهاء جاهلان بد كردار - كز جسد جدا شوند « 2 » - اندرين عالم بمانند « 3 » ، بدانچ « 4 » بر حسرت شهوتهاء حسّى بيرون شوند « 5 » از جسد ، و آن آرزوها مر او را بر كشند ، و نتوانند « 6 » كه از طبايع بر گذرند . « 7 » و ( اندر ) جسمى زشت شود آن نفس ، و اندر عالم همىگردد ، و مردمان را بفريبد ، و بدكردارى آموزد ، و اندر بيابانها « 8 » مردمان را راه گم كند تا هلاك شوند « 9 » ، چنانك محمّد زكريا رازى گفته است « 10 » اندر « كتاب ( علم ) الهى » « 11 » خويش ، كه « نفسهاء بدكرداران كه ديو شوند ، خويشتن به صورتى « 12 » مر كسانى را بنمايند ، و مر ايشان را بفرمايند كه رو ! مردمان را بگوى « 13 » كه سوى من فرشتهاى آمد و گفت كه خداى ترا پيغامبرى داد ، و من آن فرشتهام ! تا بدين سبب در ميان « 14 » مردمان اختلاف افتد ، و خلق كشته شود بسيارى ، « 15 » بتدبير آن نفس ديو گشته . » و ما بر ردّ قول اين مهوّس بىباك سخن گفتهايم اندر كتاب « بستان العقول » « 16 » . اكنون
هامش
( 1 ) مر پرى را نشناسندA: هرگز مرين را نستايندR( 2 ) شوندR: شودA( 3 ) بمانندR: بماندA( 4 ) بدانچA: بر آنچR( 5 ) شوند : شودR A( 6 ) و نتوانندA: نتواندR( 7 ) گذرند : گذردR A( 8 ) بيابانهاR: بيانهاA( 9 ) شوندA: شودR( 10 ) گفته استR: -A( 11 ) كتاب علم الهى :Cf . Abi Bakr Mohammadi filii Zachariae raghensis ) Razis ( Opera philosophica fragmentaque quae supersunt collegit et edidit paulus Kraus , Cahirae 1939( رسائل فلسفية لأبي بكر محمد بن زكريا الرازى . . . جمعها و صححها پ . كراوس ) ص 165 - 190 ؛ عبارت مذكور در متن در ص 176 - 178 آمده
( 12 ) به صورتى مر كسانى راA: به صورت مر كسان راR( 13 ) بگوىR: مبكرى ( ؟ )A( 14 ) در ميانR: ميانA( 15 ) بسيارىR: بسيارA( 16 ) بستان العقولA: بستان العقلRرجوع بكتاب زاد المسافرين ص 339 س 17 شودCf . P . Kraus , ibid . p . 961 , et S . Pines , Beitraege zur islami - ( schen Atomenlehre , Berlin 1963 , pp . 87 - 88 . )