من آب گنجد ، و بدين آب ده ستير « 1 » خاك را اندر « 2 » افكنيم ، تا بهرى ازو تهى بماند كه آن تهى پرهوا باشد . آنگاه مر آن شيشه را سر استوار كنيم و بجنبانيم آن را سخت بسيار ، چنانك همه بر يكديگر آميزد ، تا جف « 3 » خيزد و آب و خاك و هوا همه بياميزد و يكى شود ، آنگاه آن شيشه را بنهيم ناچار « 4 » آن خاك به زير آب نشيند ، و هوا بر سر آب ايستد . و اين دليل جزوى شاهد ما را همىگويد كه برين اجزاء طبايع آن طبيعت كلّى موكّليست ، كه مر او را بر آن صورت اوّلى همى نگاه دارد ، تا سپس ازين قهر « 5 » - كاندرو رسيدگى ما ياد كرديم - بازهم بدان اوّلى بازشد . و اگر اين اجسام آميخته شوند بقاهرى كه مر او را بياميزد ، چو قهر آن قاهر ازو برخيزد ، اين عالم هم برين صورت بازآيد كه هست ، و خاك اندر ميانهء عالم ايستد ، و آب زبر او ايستد « 6 » ، و هو از بر آب ايستد ، و آتش از بر هوا ، و افلاك بگرد اندر آيد ، از بهر آنك طبيعت كلّى اوّلى از حال خويش نگردد ، و ممكن نيست كه هوا گران « 7 » شود ، و خاك سبك شود ، يا « 8 » هوا اندر مركز ايستد ، و خاك به بالا بر شود . - نمودم عقلا را كه طبيعت كلّى بأوّليت حال از أمر « 9 » بارى سبحانه حاصل شود بميانجى نفس كلّى و نظر او بميانجى عقل كلّى و تأييد او مر نفس را . و مثالش و صفتش اينست كه ما ياد كرديم بجود خازن علم كتاب خداى تعالى . و باللّه التّوفيق و صلّى اللّه على نبيّه محمّد و آله اجمعين .
هامش
( 1 ) ستير : سترA( 2 ) اندر : + اوA( 3 ) جف ( ؟ ) : حفA( 4 ) ناچار : ناجارهA( 5 ) قهر : قصرA( 6 ) زبر او ايستد : زبر او استدA( 7 ) گران : كردنA( 8 ) يا : باA( 9 ) امر : مرA