( 127 ) و گروهى گفتند : اندر هر چيزى حافظ يا رطوبت يا « 1 » حرارتست . « 2 » و گفتند : اگر با آن « 3 » رطوبت حرارت نباشد ، چو آن رطوبت از آن خيزد بيرون - چنانك همىبينيم « 4 » كه رطوبت از چيزها همى بيرون آيد « 5 » - بايستى كه آن چيز ريخته شدى ، [
b
40 ] و لكن چو حرارت با « 6 » اوست ، هر جزوى كه « 7 » رطوبت ازو بيرون شود ، آن حرارت جزوى ديگر را از رطوبت عوض او هم « 8 » اندر كشد ، كه فعل حرارت اينست كه رطوبت را بكشد .
( 128 ) و گروهى از فلاسفه گفتند : ارادت باريست حافظ مرين چيزها را .
نام آن ارادت « طبيعت » است .
( 129 ) و امّا جواب اهل تأويل - عليهم السّلام - اندر اثبات ( طبيعت ) آنست كه گفتند : طبيعت به مثل نايب نفس كلّى است ، كه موكّلست در نگاه داشتن مر اقسام جسم را بر صورتهاء آن . و ردّ كردند قول آنها را كه گفتند كه طبيعت - كو نگاه دارندهء مصوّرات است - رطوبت يا حرارت است ، بدانچ گفتند : حرارت و رطوبت نيز صورتهااند ، نه مصوّراناند . و رطوبت مر آب را جوهريست ، و مر او را اندر جوهر آب بحافظى « 9 » حاجتست ، همچنانك حرارت را اندر جوهر آتش بحافظى حاجت است ، از بهر آنك اين هر دو - اعنى رطوبت و حرارت - اعراضاند ، و عرض را بذات خويش قيام نيست ، و آنچ مر او را بذات خويش قيام نباشد ، مر او را فعل نباشد .
( 130 ) و ردّ كردند قول اين گروه را كه گفتند « نگاه دارندهء عالم
هامش
( 1 ) يا . . . يا : با . . . باA( 2 ) حرارتست : حراريستA( 3 ) با آن : به آنA( 4 ) بينيم :
بينمA( 5 ) آيد : آمدA( 6 ) با : بارA( 7 ) كه : كرA( 8 ) او هم : بدوانيم ( ؟ )A( 9 ) بحافظى : حافظىA